امید
info@omied.de



کمپین دو میلیون امضا علیه اعدام!

مقالات



از جنبش کارگری



برگزیده های سایت



استراتژی فریب (نکاتی در باره یک استراتژی سوسیالیستی)

 در سنت جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر در ایران رسم بر این بوده است که تاکیدات ضروری بر اهمیت هدف نهایی و آرمان رهایی طبقه کارگر و تاکید بر ضرورت حرکت و پیشروی بسمت این هدف و آرمان، با تاکید بر مفاهیمی نظیر «افق سوسیالیستی» و «آرمان سوسیالیستی» و «برچیدن نظام سرمایه داری» و «رهایی از بردگی مزدی» و «انقلاب کارگری» و ضرورت برگزیدن چنین افق و آرمان و هدفی همراه است.

اینها مفاهیمی روشن و آشنا برای فعالین سوسیالیستی طبقه کارگر است. در سی سال گذشته، جدا از برخی سایه روشن ها اما ادراک عمومی از هدف و افق و آرمان سوسیالیستی چیزی جز انقلاب کارگری و سرنگونی جمهوری اسلامی و بقدرت رسیدن طبقه کارگر و الغای مالکیت بورژوایی بر ابزار و وسایل تولید و الغای کار مزدی نیست. شفافیت و بی ابهامی در مورد چنین مضامینی از اساسی ترین ارکان آگاهی طبقاتی و خصلت نمای گرایش سوسیالیستی طبقه کارگر است. در حقیقت چنین شفافیت و صراحتی خود از عناصر مهم متمایز کننده گرایش راستین سوسیالیستی طبقه کارگر از همه گرایشات و جریانات اپورتونیستی و رفرمیستی و راستی است که ریاکارانه نام کارگر و سوسیالیسم بر خود می نهند اما فاقد کمترین شفافیت و صراحت در بیان اهداف و مقاصد واقعی شان هستند. محتوای اهداف و مقاصد این جریانات را می باید که بواسطه نقد سوسیالیستی نشان داد و بر آن پرتو آگاهی افکند.

 

یکی از این جریانات اپورتونیستی که هر قدر غلظت سوسیالیستی و کارگرنمایی اش را بالا می برد به همان نسبت اهداف و مقاصد واقعی اش ناشفاف و تیره و تار می شود، جریان نوظهور و نامیمون ایرج آذرین و شرکا است که به نئوتوده ایسم شهرت یافته است. مبانی فکری نئوتوده ایسم توسط بهمن شفیق در مقاله «بازگشت به ناکجا آباد» بطور همه جانبه مورد نقد مارکسیستی قرار گرفته است. اینجا صرفا به یکی از مفاهیم این جریان پرداخته می شود که تلاش دارد تا بجای مفاهیم آشنای «افق سوسیالیستی» و یا «آرمان سوسیالیستی»، مقاصدش را از آن طریق بیان کند. این مفهوم عبارت است از : «استراتژی سوسیالیستی». قابل ذکر است که همین سطح از برخورد هم در اینجا برای نقد این جریان ویا جدل با آن نیست. جریان آذرین و شرکا بدنبال برپایی رسوایی سیاسی اخیرشان در جریان سرکوب جنبش دانشجویی، و همچنین واکنش رسوا ترشان نسبت به موج انتقادات برحق و نیز دفاع وقیحانه و طلبکارانه شان از آن سیاست رسوا به آن صفی در سیاست ایران پیوسته اند که اساسا نه مورد نقد و جدل سیاسی سوسیالیست ها که بحق بخاطر تطهیر سیاستهای ارتجاع حاکم در ایران مورد برخورد قرار می گیرند. این خط نئوتوده ایستی را همچون اسلافش صرفا باید افشا نمود تا در دکان سیاسی خود قرنطینه شود.

 

انگیزه اصلی نوشته حاضر این مشاهده است که برخی از فعالین حزب کمونیست ایران بی اعتنا به نقد های گسترده ای که از نظرات ایرج آذرین به عمل آمده، نظرات و ترمینولوژی و بویژه مفهوم «استراتژی سوسیالیستی» این جریان را بکار گرفته و مباحث خود را بر آن بنا می کنند.این دوستان طوری از«استراتژی سوسیالیستی» سخن می گویند که گویی پرچم یک دستاورد سرخ را بر دوش می کشند. از آنجا که به نظر من تا امروز خط سیاسی حاکم بر حزب کمونیست ایران، علی رغم هر انتقادی، بطور کلی در چارچوب سوسیالیستی و انقلابی قرار دارد و مغایر خط ایرج آذرین است، این سوال طرح می شود که چرا این دسته فعالین به حاملین نظرات آذرین به درون حزب شان تبدیل شده اند؟ آیا اینها بدون اشراف لازم اینکار را می کنند ویا این نشر خزنده خط نئوتوده ایستی به درون حزب کمونیست ایران بخشی از برنامه سازمان یافته آذرین و شرکا برای فتح قلعه از درون است؟ بنابراین نقد نظرات آذرین خطاب و رو به این دسته فعالین حکا اهمیت می یابد. از اینرو در این نوشته صرفا به طرح این سوال و پاسخ به آن می پردازیم که منظور از «استراتژی سوسیالیستی» در نزد آذرین چیست؟

 

 

کدام سوسیالیسم؟

 

 

عبارت «استراتژی سوسیالیستی» از دو جزء استراتژی و سوسیالیسم تشکیل شده است و تبادر کننده این موضوع به ذهن است که این یک استراتژی برای دست یافتن به سوسیالیسم است. لازم است نخست ببینیم که این چه سوسیالیسمی است. ما نیز ابتدا از جزء دوم مفهوم «استراتژی سوسیالیستی» شروع می کنیم. اینجا منظور از سوسیالیسم چیست؟ خواننده ای که نظرات آذرین و گروه مربوطه اش را دنبال کرده باشد می داند که ایرج آذرین و گروه اش تاکنون هیچگاه تعریفی از سوسیالیسم به معنای اقتصادی الغای مالکیت بورژوایی بر ابزار و مسایل تولید و الغای کار مزدی و بر چیدن نظام سرمایه داری و نفی نظام طبقاتی، و یا به معنای سیاسی برپایی انقلاب کارگری و سرنگونی جمهوری اسلامی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر بدست نداده است. او اساسا با ارائه چنین تعاریفی به عنوان آرمان و افقی که از هم اکنون می باید در پیش روی مبارزه طبقاتی کارگران قرار گیرد و چراغ راهنمای آن باشد توافقی ندارد. از این روست که آذرین هیچگاه نمی تواند مطلبی از نوشته های خود و یا سندی از گروه خود را به عنوان شاهد اعتقادش به این تبیین مارکسیستی از سوسیالیسم ارائه کند. بالاخره هر کس که خود را سوسیالیست بداند و هر قدر هم که سوسیالیسم را امری دور دست و فاقد موضوعیت در زمان حال بداند باید تبیین حداقلی هم که شده از آرمان و هدف نهایی سوسیالیسم بدست دهد تا در این دنیای آشفته بازار انواع و اقسام سویالیسم مردم بدانند که منظور کدام سوسیالیسم است. این صراحت و شفافیت برای کسی ادعای استراتژی نویسی برای جنبش سویالیستی دارد و خود را شارح ماکسیسم می نمایاند هزاران بار مهم تراست. وجود این صراحت و شفافیت نه تنها خود جزء ماهوی سوسیالیسم مارکس و طبقه کارگر است بلکه شرط اساسی سلامت سیاسی و اخلاق کمونیستی در این سنت است. آذرین و گروه اش فاقد هر گونه سند برنامه ای و یا هویتی در باره سوسیالیسم اند. بنابراین سوسیالیست بودن و کمونیست بودن اینها ادعایی توخالی بیش نبوده و بیش از یک دهه است که بدون هیچگونه محتوای روشنی تکرار میگردد. تا هنگامی که اینها در حزب کمونیست ایران و بعد حزب کمونیست کارگری بودند برنامه ها و اسناد هویتی آن احزاب به نحوی به این سوال پاسخ می داد، اما پس از خروج از آن احزاب دیگر خیر و چنین نیست. بویژه اینکه اینها خود را با هیچ جنبه ای از آن گذشته تداعی نمی کنند و هیچ فرصتی رابرای تخطئه و ابراز انزجارشان نسبت به آن از دست نمی دهند. در حقیقت این بی هویتی سوسیالیستی ناشی از یک ضرورت سیاسی برای آنهاست. جریانی که می خواهد از طریق «سیاست قطره چکانی» برای اهداف و مقاصد راست و بورژوایی اش از جنبش سوسیالیستی و انقلابی نیرو بگیرد چاره ای غیر از این حالت بی هویتی و یا ساختن هویت سیال ندارد و هیچگاه با ارائه اینگونه اسناد هویتی دست خود را در حنا قرار نمی دهد. جریان آذرین همچنین دایما تلاش می کند تا این بی هویتی را با فیل هوا کردن های پی در پی و پرخاش و حمله به دیگران بپوشانند. این نهایت ساده لوحی در سیاست است که کسی ادعای سوسیالیست بودن و کمونیست بودن اینها را به همین صورت توخالی تاکنونی اش بپذیرد.

 

اما در مقابل غیاب بیان اثباتی سوسیالیسم مارکسی و انقلابی، ایرج آذرین در باره محتوی سوسیالیسم بورژوایی مورد نظرش به اندازه کافی «قطره چکانی» کرده است که با نگاهی مارکسیستی بتوان آنرا دید. محتوی سوسیالیسم مورد نظر وی هیچ چیزی غیر از آرمان صنعتی شدن ایران و رشد وقوام مناسبات سرمایه داری دمکراتیک و تبدیل دولت حاکم به دولت کل طبقه سرمایه دار نیست. نقد مارکسیستی «بازگشت به ناکجا آباد» بخوبی این سوسیالیسم بورژوایی آذرین را بر ملا نموده است و خواننده علاقه مند می تواند به آن رجوع نماید.

 

 

سه رکن استراتژی سوسیالیستی

 

حال بر جزء اول مفهوم «استراتژی سوسیالیستی» مکث کنیم. اینجا هم منظور از «استراتژی» چیست؟ در سنت سوسیالیستی وانقلابی طبقه کارگر، استراتژی به معنی تبیین و ارائه طرح و نقشه حرکت برای قدرتمند شدن و پیشروی طبقه کارگر بسمت کسب قدرت سیاسی می باشد. به همین معنا، استراتژی سوسیالیستی برای طبقه کارگر ایران چیزی غیر از استراتژی بقدرت رسیدن طبقه کارگر و کسب قدرت سیاسی توسط آن نیست. یکی از درخشان ترین استراتژی های سوسیالیستی اثر «دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب دمکراتیک» و بعدها با تغییرات اساسی در تناسب و موقعیت طبقاتی، «تزهای آوریل» لنین بودند. در رابطه با محتوای «استراتژی» مورد نظر آذرین و شرکا به چند نکته اساسی با ید توجه داشت:

 

پیش از هر چیز این استراتژی بهیچوجه استراتژی بقدرت رسیدن طبقه کارگر و برای کسب قدرت سیاسی توسط آن نیست. به این دلیل ساده که اصلا چنین ادعایی را ندارد و برای کسب قدرت سیاسی نیست و ربطی به آن ندارد. در هیچ سندی از جانب آذرین چنین رابطه ای بین استراتژی و قدرت سیاسی موجود نیست اشتباه نشود. این بی ادعایی ناشی از درک ویژه ای از کسب قدرت سیاسی نیست. مثلا اینکه کسی فکر کند که آذرین بطور کلی کسب قدرت سیاسی توسط طبقه را قبول دارد اما فعلا آنرا عملی نمی داند، ویا برای آینده قبول دارد اما برای امروز زودرس می داند. خیر، هیچ درک ویژه ای و یا ملاحظات تاکتیکی و یا تحلیل متفاوتی از شرایط مشخص در کار نیست که در غیر اینصورت حتمی شاهد مباحث اینچنینی می بودیم. اگر کسب قدرت سیاسی در دیدگاه او جا داشت اینهمه ابهام و سوالی باقی نمی گذاشت. اما بیش از هر چیز باید براین تاکید نمود که اگر اینها به ضرورت کسب قدرت سیاسی اعتقاد داشتند در آن صورت به بحث «حزب و قدرت سیاسی» منصور حکمت با این شدت فناتیکی حمله نمی بردند. اینها ضدیت شان با اساس کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر را در پشت حمله به منصور حکمت و بحث اش پنهان کرده اند و امیدوارند تا با زدن منصور حمکت و بحث اش، خود مساله کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر را از اعتبار ساقط کنند. دقیقا همان کاری که با جنبش دانشجویی کردند و با لولو ساختن از حزب حکمتیست آنرا زیر ضرب گرفتند تا رادیکالیسم دانشجویان چپ را بی اعتبار سازند. غافل ازاینکه با یا بدون بحث «حزب و قدرت سیاسی» منصور حکمت، مساله کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر یک نیاز حیاتی و بی اما و اگر و تنها شرط تضمین بهبود پایدار وضع طبقه و یگانه عامل رها کننده آن از ستم طبقاتی است. نه تنها ضرورت کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر از ارکان اصلی و ستون فقرات استراتژی این طبقه برای سوسیالیسم می باشد، بلکه از لحاظ تاریخی هم کسب قدرت سیاسی همیشه چراغ راهنمای جنبش سوسیالیستی و چپ انقلابی بوده است. در ایران از مقطع مشروطه و دوران مبارزه علیه سلطنت تاکنون، استراتژی کسب قدرت سیاسی بی وقفه در قالب شعارهای «برقرار باد حاکمیت خلق»، «برقراربا جمهوری دمکراتیک خلق»، «برپا باد جمهوری دمکراتیک کارگران و دهقانان»، « زند باد جمهوری انقلابی کارگران و زحمتکشان»، « برقرار باد جمهوری شورایی»، «زنده باد حکومت کارگری» و بالاخره «برقرار باد جمهوری سوسیالیستی» تبیین و تدوین شده است. بحث «حزب و قدرت سیاسی» منصور حکمت هم مستفل از هر قضاوتی در متن و تداوم همین سنت انقلابی بود. تنها کسانی قادرند علیه شکل معینی ازتبیین استراتژی کسب قدرت سیاسی جنبش نفرت برپا کنند که می خواهند بطور استراتژیک اساس کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر را بی اعتبار سازند. نکته اینجاست که اینگونه بی اعتبار سازی استراتژیک کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر پاسخی است به نیاز دایمی و فعال بورژوازی بویژه در کشوری مثل ایران که ابعاد غیر قابل تصور فقر و فلاکت و بی حقوقی و بی حرمتی طبقه کارگر خطر شورش و انقلاب را بر فراز سر ارتجاع حاکم نگه می دارد. تمام پروپاگاندای اقشار مختلف بورژواری ایران در تمسخر رادیکالیسم و نکوهش انقلاب و بشیوه ای رذیلانه انقلاب را خشونت نامیدن و هشدارهایشان مبنی بر رشد چپ نوع لنینی و طرفدار کسب قدرت سیاسی در دانشگاهها و درخواست سرکوب آن، همه و همه چیزی غیر از فشار ایدئولوژیک و سیاسی طبقه حاکمه علیه طبقه کارگر و نیازها و آرمانهای آن نیست. تهاجم آذرین و شرکا علیه مساله کسب قدرت سیاسی نیز در همین راستاست.

 

بدنبال ضرورت کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، تاکید بر اهمیت و ضرورت انقلاب کارگری و آموزش و ترویج و تبلیغ این ضرورت و سازماندهی و تدارک طبقاتی – تاریخی آن از دیگر ارکان مهم یک استراتژی سوسیالیستی است. اعتقاد به انقلاب کارگری و تاکید بر اهمیت و ضرورت آن نه صرفا یک امر ایدئولوژیک و ناشی از تعمقات تئوریک که ریشه در زندگی مادی طبقه کارگر و ناشی از ستم طبقاتی وارده به آن و برخاسته از تضاد آشتی ناپذیر منافع طبقه کارگر با طبقه سرمایه دار است. هیچگاه طبقه سرمایه دار بطور داوطلبانه از منافع و موقعیت برتر و بالا دست خود، که با اعمال و تحکیم ستم طبقاتی و استثمار کارگران حفظ می شود دست نخواهد کشید. کارگر باید برای ابد برده مزدی باقی بماند و در انقیاد ستم طبقاتی بورژوازی قرار داشته باشد تا هر ذره از منافع و موقعیت بورژوازی حفظ شود. اگر در اوایل پیدایش سرمایه داری این نظر وجود داشت که با تکامل دمکراسی لیبرال و نهادینه شدن انتخابات با حق رای عمومی و باز شدن در پارلمان بر روی همه اقشار و طبقات شاید بتوان بطور تدریجی قدرت را بدست آورد، اما بدنبال تجربه کمون پاریس و بخون کشیدن آن و انقلاب اکتبرو تحمیل جنگ داخلی گسترده از طرف دول سرمایه داری به آن، کسب تدریجی قدرت توهمی بیش نیست. اما اگر امروز،صد سال پس از انقلاب اکتبر، به ابعاد عظیم و رشد غول آسای نیروها و قدرت سرکوب بورژوازی که برای حفظ و تحکیم نظام طبقاتی و تضمین انقیاد و تحت سلطه بودن طبقه کارگرایجاد شده است توجه کنیم، آنگاه تداوم آن توهم دیگر یک فریب کاری صرف و دغلبازی سیاسی است.

 

تاکید بر اهمیت و ضرورت انقلاب کارگری در عین حال آن خط و مرز اساسی و تعیین کننده ای است که گرایش سوسیالیستی طبقه کارگر را از گرایش راست و رفرمیستی متمایز می کند. هر مرزبندی دیگری از قبیل تاکید بر «ضد سرمایه داری» بودن و طرفداری از «لغو کارمزدی" و یا «ستیز طبقاتی» و «اتکا به نیروی خود» و غیره مادامیکه با تاکید بر اهمیت و ضرورت انقلاب کارگری همراه نباشد هنوز در چارچوب گرایش رفرمیستی گام می زند. از اینرو گرایش سوسیالیستی نیازمند است که، چه برای رهایی قطعی از ستم طبقاتی و نظام سرمایه داری و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، و چه برای حفظ تمایز خود با آگاهی وارونه گرایش رفرمیستی، بر اهمیت و ضرورت انقلاب کارگری تاکید نموده و آنرا به جزء جدایی ناپذیری از آگاهی طبقاتی خود بدل نماید تا بتواند با انتقال و گسترش این آگاهی به کل طبقه به تدارک طبقاتی – تاریخی انقلاب کارگری همت گمارد.

 

بنابراین اگر اینچنین واضح است که انقلاب کارگری بخش لاینفک یک استرانژی سوسیالیستی است، در اینصورت نقش و جایگاه انقلاب کارگری در «استراتژی سوسیالیستی» ایرج آذرین چیست؟ پاسخ عبارت است از هیچ. در هیچکدام از اسنادی که ایشان در آنها به وفور عبارت «استراتژی سوسیالیستی» را به کار میگیرد، اشاره ای هم به انقلاب کارگری به عنوان هدف این استراتژی نمی شود. او مدام از مشخصات مختلف «استراتژی سوسیالیستی»، یعنی مرزبندی با این و کوبیدن آن و حمایت از یکی دیگر حرف میزند، بدون آن که بگوید که همه اینها برای یک انقلاب کارگری است. یعنی انقلاب کارگری هیچ نقش و جایگاهی در استراتژی ایشان ندارد و استراتژی او برای انقلاب کارگری نیست و ربطی به آن ندارد. ایرج آذرین نه تنها شخصا مراقب است تا با انقلاب و انقلابی گری تداعی نشود و در نوشته هایش با وسواس خاصی از آن پرهیز می کند، هرگاه در مورد «استراتژی سوسیالیستی»اش سخن گفته در مورد محتوی و خصلت غیر انقلابی آن ابهامی باقی نگذاشته است.

 

ممکن است در مورد عدم طرح و تاکید بر اهمیت و ضرورت انقلاب کارگری این بهانه تراشیده شود که انقلاب امر روزمره مبارزه کارگری نیست که نیازی به تاکید دایمی آن باشد! اما این بهانه تراشی اپورتونیستی خود را به فراموشی می زند که اینجا صحبت بر سر مبارزه روزمره و جاری کارگری نیست، بلکه صحبت بر سر یک استراتژی سوسیالیستی است و صحبت بر سر استراتژی سوسیالیستی طبقه کارگر هم استراتژی برای رهایی از اسارت طبقاتی نظام سرمایه داری و بر چیدن این نظام است. بنابراین استراتژی جریانی که حول محور انقلاب کارگری بنا نمی شود تماما استراتژی فریب و بندگی و اسارت است.

 

این دو رکن استراتژی سوسیالیستی، یعنی انقلاب کارگری و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، هر دو قدرت سیاسی حاکم و دولت طبقاتی بورژوازی را مورد هدف قرار می دهند. انقلاب کارگری امری کلی و در هوا و علیه اشباح نیست، بلکه برای بزیر کشیدن و در هم شکستن دولت طبقاتی بورژوازی است تا طبقه کارگر بتواند اراده و قدرت و هژمونی خود را مستقر کند. از اینرو کسب قدرت سیاسی به هیچ عنوان به معنای کسب و بدست آوردن دولت حاضر و آماده کنونی نیست. بلکه به معنای درهم شکستن دولت موجود و استقرار دولت مطلوب کارگری است. چرا که دولت موجود ابزار تحکیم و ابقا ستم طبقاتی و انقیاد طبقه کارگر و برای اعمال اراده طبقه استثمار کننده و مالکین ابزار و وسایل تولید جامعه است. دولت موجود برای طبقه کارگر قابل کسب و تصاحب نیست. این دولت همان زنجیر بردگی پرولتاریاست که باید از هم گسسته شود. در اینجا ما به رکن سوم یا نتیجه مشخص یک استراتژی سوسیالیستی می رسیم. یعنی تاکید بر ضرورت سرنگونی قدرت سیاسی بورژوازی. اگر چه طرح عملی و فی الحال سرنگونی و فراخوان به قیام امری روزمره نیست و پیچیدگیها و ملزمات بسیاری دارد، اما گرایش سوسیالیستی طبقه کارگر به لحاظ استراتژیک همیشه خواستار نفی و سرنگونی دولت بورژوازی وبه این معنا همیشه سرنگونی طلب است و این را پنهان نمی کند.

 

اگر در معدود کشورهای سرمایه داری تحت حاکمیت دمکراسی های لیبرال بورژوایی، امکان پیشروی طبقه کارگر و انکشاف مبارزه طبقاتی تا حدودی میسر است ومساله سرنگونی دولت بورژوایی عملا به مصاف نهایی پرولتاریا و بورژوازی بر سر جدال بین مدافعان نظم کهنه و حامیان نظم نو می انجامد، اما در کشورهای سرمایه داری تحت حاکمیت های دیکتاتوری و استبدادی وشبه فاشیستی و ارتجاعی نظیر جمهوری اسلامی، مساله سرنگونی قدرت سیاسی به حیاتی ترین و گرهی ترین مساله مبارزه طبقاتی و به نزدیکترین هدف استراتژیک طبقه کارگر تبدیل می شود. تحت چنین حکومت هایی همه مطالبات آنی و آتی طبقه کارگر و هر لحظه از اعتراض و مبارزه کارگری برای طرح هرخواست و مطالبه ای با دیوار بلند حکومت بورژوایی و سد ارتجاع حاکم مواجه می شود. به این ترتیب ضرورت سرنگونی حکومت طبقاتی بورژوازی ایران یعنی سرنگونی جمهوری اسلامی در هر گام مبارزه کارگری طرح شده و یادآوری می شود. اینکه جمهوری اسلامی قادر است بختک شوم خود را بر طبقه کارگر اعمال کند و تناسب قوای طبقاتی به نفع بزیر کشیدن آن نیست، تنها نشانگر عدم آمادگی طبقه کارگر برای وارد شدن به چنین مصافی است. اما بیوقفه باید تاکید نمود که این عدم آمادگی ذره ای از اهمیت و ضرورت استراتژیک شعار سرنگونی جمهوری اسلامی نمی کاهد.

 

مساله ای اینجا قابل ذکر است و آن اینکه گرایش سوسیالیستی جنبش کارگری ایران هنوز در باره تبیین رابطه بین رفرم و انقلاب و یا مبارزه جاری و روزمره از یکسو و ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی از سوی دیگر مباحث قابل اتکایی را ارائه نکرده است، به این تبیین باید پرداخت و این خود یکی از عرصه های کارنظری این گرایش در دوره حاضر است. همیشه اما دوتبیین آنارشیستی و اپورتونیسم راست از این رابطه وجود داشته که در غیاب تبیین سوسیالیستی، هر یک از آنها به فراخور اوضاع سلطه خود را اعمال نموده اند. از یکسو گرایش آنارشیستی هیچ ارزش و اعتباری برای مبارزات جاری و مطالبات اصلاحی کارگران قایل نبوده و می خواهد هر اعتراض و مبارزه کارگری را بی توجه به آمادگی کارگران به امر سرنگونی و انقلاب منجر کند؛ و از سوی دیگر گرایش راست به بهانه دفاع از مبارزات جاری و ارزش گذاری بر مطالبات رفاهی و اصلاحی با هرگونه طرح مساله سرنگونی و انقلاب به ستیز بر می خیزد.

 

مستقل از اینکه ما چه تبیینی از رابطه رفرم و انقلاب داشته باشیم، اما ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی سومین رکن مهم استراتژی سوسیالیستی جنبش کارگری در ایران است و حذف آن هر استراتژی مدعی سوسیالیسم را به انحطاط و اضمحلال در نظام جمهوری اسلامی می کشاند. اکنون این سوال طرح می شود که مساله سرنگونی جمهوری اسلامی در «استراتژی سوسیالیستی» ایرج آذرین چه نقش و جایگاهی دارد؟ اینجا هم بسادگی پاسخ اینست که سرنگونی جمهوری اسلامی مطلقا هیچ نقش و جایگاهی در استراتژی ایشان ندارد. ایرج آذرین هیچ جا کلمه ای در باره اهمیت و ضرورت و مطلوبیت سرنگونی رژیم بیان نکرده و استراتژی اش بطور پایه ای با کنار گذاشتن مساله سرنگونی و در حقیقت برای مقابله با امر سرنگونی تهیه شده است. آذرین و شرکا نه تنها سرنگونی جمهوری اسلامی را بخشی از «استراتژی سوسیالیستی» خود نمی دانند بلکه حتی بطور کلی و برای خالی نبودن عریضه هم که شده هیچگاه به این مساله اشاره نکرده اند. اما از آنجا که مخالفت آشکار و صریح با ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی برای کسی اعتبار سیاسی و وجهه چپ باقی نمی گذارد، اینها ستیز و ضدیت شان با این امر حیاتی را در پوشش حمله به سرنگونی طلبی غیر طبقاتی انجام می دهند و ریاکارانه وانمود می کنند که گویا خواهان سرنگونی توسط طبقه کارگر هستند! بالاتر دیدیم که این جریان نه خواستار کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر است و نه خواستار انقلاب کارگری و این تلاش مذبوحانه صرفا پوششی است چپ برای تلاش دست راستی بی اعتبار ساختن نفس سرنگونی جمهوری اسلامی. کسی که حال با هر درکی، طبقاتی یا غیر طبقاتی، خواستار سرنگونی رژیم باشد و آنرا بخشی از «استراتژی سوسیالیستی» اش بداند، آنگاه همین امر را صریح و شفاف سر فصل استراتژی اش قرار می دهد.

 

«کسب آزادیهای دمکراتیک» چگونه؟

 

تا اینجا دیدیم که «استراتژی سوسیالیستی» آذرین فاقد هر سه پایه و ارکان اصلی یک استراتژی سوسیالیستی یعنی فاقد تاکید بر ضرورت های کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و انقلاب کارگری و سرنگونی جمهوری اسلامی است و اساسا برای این جهتگیری طبقاتی و انقلابی و رهایی بخش تهیه نشده است. بنابراین این سوال مطرح می شود که پس استراتژی آذرین دنبال چیست و چه هدفی دارد و کدام جهتگیری را دنبال می کند؟ پاسخ آذرین این است که هدف اعلام شده استراتژی اش عبارت است از: «کسب آزادیهای دمکراتیک». آذرین بکرات در این مورد حرف زده است و همه هدف و جهتگیری جنبش های اجتماعی در ایران و بخصوص جنبش کارگری و جنبش دانشجویی را «کسب آزادیهای دمکراتیک» می داند و «کسب آزادیهای دمکراتیک» همه حرف و دار وندار استراتژی اوست که کاملا جایگزین آن سه رکن حیاتی یک استراتژی سوسیالیستی شده است.

 

اما مساله این است که آذرین «کسب آزادیهای دمکراتیک» را بدون ارتباط با نقش قدرت سیاسی حاکم و و نهاد دولت و ضرورت بزیر کشیدن آن طرح می کند. این در حالیست که در ایران آزادیهای دمکراتیک توسط حکومت های دیکتاتوری سلب شده اند. در انقلاب 57 مردم با بزیر کشیدن دستگاه سلطنت، این سلب کننده آزادیهای دمکراتیک در آن دوره، آزادیها دمکراتیک را برای نزدیک به دوسال کسب کردند. جمهوری اسلامی بدنبال سرکوبی خونبار همه آزادیهای دمکراتیک کسب شده را دگر بار سلب نمود. تا زمانی که این سلب کننده آزادیهای دمکراتیک می تواند اراده و خواست و اقتدار و سلطه خود را اعمال کند، صحبت از«کسب آزادیهای دمکراتیک» بدون تاکید بر بزیر کشیدن و در هم شکستن قدرت حاکم یعنی سلب کننده آزادیهای دمکراتیک، چیزی جز توهم پراکنی و عوامفریبی و پنهان نمودن و تطهیر عامل اصلی سلب آزادیهای دمکراتیک نیست.

 

این از خصوصیات مهم و خصلت نمای همه جوامع تحت سلطه حکومت های استبدای و دیکتاتوری و شبه فاشیستی و در یک کلام ارتجاعی است که کسب آزادیهای دمکراتیک به سرنگونی حکومت ارتجاعی گره می خورد و سرنگونی حکومت خود به مهمترین مطالبه دمکراتیک و به ستون فقرات آزادیهای دمکراتیک تبدیل می شود. از این نقطه نظر، یعنی از نظرسلطه حاکمیت ارتجاع و ضرورت سرنگونی آن برای جنبش انقلابی و برای هر اندازه از رشد و ترقی و کسب آزادیهای دمکراتیک، ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی شبیه روسیه تحت حاکمیت سلطنت تزاری است. به همین دلیل بود که در طول چند دهه تا پیروزی کامل انقلاب فوریه در روسیه و سقوط قطعی سلطنت تزاری، برای جنبش سوسیالیستی و انقلابی روسیه شعار «سرنگون باد سلطنت» و «مرگ بر تزار» شعارهای استراتژیکی بودند که در تبلیغ و ترویج روزمره کمونیست ها نیز جاری بود. این شعار همان جریانی بود که بلشویسم نام گرفت که اتفاقا بیشترین ارزش و اهمیت را برای هر ذره از مطالبات اقتصادی و آزادیهای دمکراتیک و اصلاحی طبقه کارگر تحت حاکمیت همان استبداد تزاری هم قایل بود.

 

مساله برای جنبش سوسیالیستی و انقلابی ایران هم همینطور است. تازمانی که ارتجاع حاکم بر ایران سلطه خود را حفظ کرده و فعال مایشاء سیاست و مبارزه طبقاتی در ایران است، سرنگونی آن شرط اولیه هر تحول مثبت پایداری به نفع زحمتکشان و ستمدیدگان می باشد. بنابراین سرنگونی جمهوری اسلامی امر حیاتی جنبش سوسیالیستی و انقلابی و همه مبارزین راستین راه کسب آزادیهای دمکراتیک است که شعارهای «سرنگون باد جمهوری اسلامی» و «نابود باد ارتجاع حاکم» راهنمای آنها می باشد.

 

بعضا در مقابل طرح استراتژیک ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی این موضوع مطرح می شود که طرح سرنگونی در مغایرت با مبارزات جاری کارگری و دیگر جنبش های اعتراضی بوده و به تضعیف آنها منجر می شود. همانطور که بالاتر در مورد رابطه بین رفرم و انقلاب اشاره شد، در این مورد هم مساله بر سر ایجاد ارتباط درست بین مبارزات جاری برای مطالبات اقتصادی و آزادیهای سیاسی از یکسو، و ضرورت سرنگونی ارتجاع حاکم از سوی دیگر است. طرح و تاکید بر ضرورت سرنگونی ارتجاع حاکم، مبارزات جاری را از افتادن به دام توهم اصلاح ارتجاع و توهم کسب آزادیهای دمکراتیک قابل اتکا و پایدار تحت سلطه ارتجاع، و نیز از افتادن بدام جریانات رنگارنگ سیاسی که خود ارتجاع حاکم برای پراکندن این توهمات بوجود می آورد دورنگه می دارد. اگر فعالین و توده های درگیر در مبارزات جاری باور نداشته باشند که با وجود سلطه قدرت سیاسی ارتجاع، هیچ بهبود و اصلاح قابل اتکا و پایدار اقتصادی و سیاسی و فرهنگی حاصل شدنی نیست، آنگاه امید و آرزو و انرژی این مبارزات در پای توهم به اصلاح پذیری اوضاع برباد خواهد رفت. این بهیچوجه به معنای کم رنگ کردن و یا بی ثمر دانستن و دست کشیدن از مبارزات جاری نیست. برعکس باید برای تحمیل هر ذره ای از خواسته هایمان و کندن هر ذره ای از مطالباتمان از این رژیم، پرقدرت به مبارزات جاری با اتکا به عمل مستقیم توده های کارگر و ستمکش و نیز با بهره برادری هوشیارانه و همه حانبه از هر ذره از امکان قانونی و حقوقی و علنی ادامه داد. دقیقا به همین دلایل مبارزات جاری، مبارزه ای است حیاتی و غیر قابل جایگزینی و تعطیل ناپذیر. اما در همان حال باید دانست تا زمانی که ارتجاع سرکار است همه دستاوردهای مبارزات جاری به معنای دقیق کلمه هر لحظه در معرض تهدید بازپس گرفتن و نابودی و به تاراج رفتن است. با وجود آگاهی به ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی است که مبارزات جاری چه به لحاظ کیفی و چه به لحاظ کمی عمق و وسعت یافته و قدرتمند می شوند. عروج چنین نیروی قدرتمند ومتکی بخود و آگاه به مسیر پیش رو است که از ملزومات سرنگونی ارتجاع می باشد.

 

حضور افق سرنگونی چراغ راهنمای این مبارزات و تضمین کننده پیشروی آن به سمت رهایی است. رابطه ضرورت سرنگونی با مبارزات جاری مانند رابطه ضرورت نفی نظام سرمایه داری با مبارزات اقتصادی روزمره است. اگر افق نفی نظام سرمایه داری از پیش روی مبارزات اقتصادی حذف شود، کاری که رفرمیستها می کنند، آنگاه مبارزات اقتصادی به رفرمیسم تقلیل یافته و در چارچوب نظام سرمایه داری محصور مانده و هیچگاه به بهبودی پایدار در وضع طبقه کارگر منجر نمی شود.

 

واضح است که بموازات تاکید بر افق سرنگونی باید به این توجه داشت و مراقب بود که با طرح نابجا و نسنجیده و غیر مسئولانه سرنگونی رژیم به مبارزات جاری ضربه نزد و فعالین و رهبران آنرا به مخاطره نینداخت. مساله طرح روزمره افق سرنگونی در مبارزات جاری وانتظارارتقاع فوری این مبارزات به آن سمت نیست. مساله اینست که اولا ضرورت سرنگونی ارتجاع جزء جدایی ناپذیر آگاهی گرایش سوسیالیستی و استراتژی آن در مبارزه طبقاتی باشد و ثانیا، با نشر و توسعه این آگاهی در در دل همین مبارزات جاری و بویژه سازماندهی توده ای کارگران در محیطهای کار بتدریج و در جریان تجربه عملی مبارزه توجه آنان را به این ضرورت جلب نمایند. ثالثا گرایش سوسیالیستی بتواند با سازماندهی حزبی خود آن ابزار اساسی را بوجود بیاورد تا قادر باشد با تقسیم کار علنی و مخفی و ایجاد ارتباط سازنده بین آنها، هم افق انقلاب و سرنگونی ارتجاع را در مقابل کل جنبش قرار دهد و هم مبارزات جاری و تشکلات توده ای و فعالین علنی را از گزند مخاطرات احتمالی محافظت نماید.

 

 

از آنجا که میدان عمل سلب آزادیهای دمکراتیک توسط حکومت های ارتجاعی و کلا سیاست های آنان محدود به طبقه کارگر نبوده بلکه طیف گسترده ای از اقشار و طبقات اجتماعی را شامل می شود، این حکومت ها در همانحال طیف رنگارنگی از مخالفین و ناراضیان را علیه خود تولید می کنند. هم سرنگونی طلبان راست و مرتجعی از قبیل جریانات بورژوایی و ناسیونالیستی و مذهبی تا مجاهدین و سلطنت طلبان وطرفداران سیاست های ضد انسانی و مداخله گرانه امریکا وجود دارند؛ و هم مخالفین طرفدار رژیم نظیر توده ایسم و ضد امپریالیسم متحد و موتلف جمهوری اسلامی و تحبیب کنندگان ارتجاع اسلامی و اصلاح طلبان دینی و دولتی. در متن این اوضاع است که گرایش سوسیالیستی جنبش کارگری باید قادر شود ضمن مرزبندی قاطع و صریح و شفاف با همه این دسته بندی های راست و بورژوایی و ارتجاعی، کیله اقشار و طبقات تحت ستم در جامعه ایران یعنی زحمتکشان بی چیز و ندار و جوانان و زنان و دیگر اقشار تحت ستم را حول استراتژی و رهبری خود متحد نموده و به یک نیروی موثر برای سرنگونی جمهوری اسلامی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر بدل نماید.

 

 

هنگامی که ایرج آذرین استراتژی خود را، کاملا مستقل از نقش دولت و بی اعتنا به ضرورت سرنگونی ارتجاع حاکم این عامل سلب کننده آزادیها، «کسب آزادیهای دمکراتیک» می نامد، آشکارا دارد اعلام می کند که «کسب آزادیهای دمکراتیک» بدون سرنگونی ارتجاع ممکن است. باور به این امکان کذایی خود نشان از باور ناگفته دیگر وی به اصلاح پذیری جمهوری اسلامی در رابطه با مساله آزادیهای دمکراتیک است. اکنون به محتوی واقعی استراتژی آذرین می رسیم که یک استراتژی غیر انقلابی و اصلاح گرایانه می باشد. در ابتدای این بحث گفتیم که سوسیالیسم آذرین چیزی غیر از آرمان صنعتی شدن و رشد و قوام مناسبات سرمایه داری دمکراتیک در ایران نیست. این محتوی بورژوایی سوسیالیسم وی همچنین در سطح سیاسی نیز کاملا منطبق با استراتژی و مشی اصلاح گرایانه اوست. بنابراین نام حقیقی «استراتژی سوسیالیستی» آذرین « استراتژی سوسیال دمکراسی» است.

 

اما مشکل استراتژی آذرین در متن سیاست ایران ( که تحت سیطره ارتجاعی قرار دارد که خود هم ضد امپریالیست است و هم ضد استکبار، و هم عدالتگراست و هم توسعه گرا و اصلاح طلب، و هم دمکرات است و جمهوری خواه و هم به موقع لازم «چپ» گرا و آنتی گلوبالیزاسیون، و در یک کلام در بر دارنده همه عناصر چنین استراتژیهای راست و بی مایه ای ) اینست که برای حضور و بقا ناچار است تا در همان گام نخست در مقابل ارتجاع حاکم زانو زده و با تطهیر سیاست های سرکوبگرانه آن غیر برانداز بودن خود را ثابت نماید. اما همین کرنش و تطهیر است که چنین پروژه ها و استراتژی هایی را از بدو تولد بی اعتبار نموده و از مدار سیاست سوسیالیستی و انقلابی و رادیکال به بیرون پرتاب نموده و در کنار طیف توده ایست ها قرار می دهد. اکنون می توان دید که رسوایی اخیر آذرین و شرکا در جریان سرکوب دانشجویان چپ، که برای خیلی ها غیر قابل باور بود، رعدی در آسمان بی ابر نبود. این رسوایی نتیجه منطقی و اجتناب ناپذیر خط سیاسی دست راستی است که طی چند سال توسط این جریان تحت عنوان «استراتژی سوسیالیستی» ساخته شد و اکنون به بار نشست.

 

کدام خط؟ انتخاب با ماست!

 

در پایان باز می گردیم به آندسته از فعالین حزب کمونیست ایران که در ابتدا گفتیم به حاملین نظرات آذرین بدرون حزب شان تبدیل شده اند و هدف این نوشته هم بحث با آنهاست. این فعالین باید بدانند که خط سیاسی آذرین به لحاظ نظری و سیاسی مورد نقد همه جانبه قرار گرفته و محتوای راست و بورژوایی آن کاملا آشکار شده و جای هیچگونه ابهام و برداشت نادرستی از آن باقی نمانده است. این خط همچنین در تجربه عملی امتحان پس داده و نتایج مخرب آن برملا گشته است. این خط چاره ای جز کرنش در مقابل ارتجاع حاکم و تطهیر سیاست سرکوبگرانه آن نداشت و آگاهانه و با چشم باز همین کار را کرد و بعد آنرا نشانه پیروزی و اجتماعی شدن خود معرفی نمود. دفاع وقیحانه و طلبکارانه ای که این خط از خود در مقابل انتقادات برحق بروز داد جای هیچ شبهه ای باقی نمی گذارد که فی الحال به دنبالچه سیاست ارتجاع حاکم بدل شده است.

 

از آنجا که تا امروز سیاست حاکم بر حزب کمونیست ایران، سیاستی سوسیالیستی و انقلابی است و در تضاد آشکار با سیاست نئوتوده ایستی آذرین و شرکا قرار دارد؛ آیا بهتر نیست که این فعالین حکا با قطع رابطه با جریان نئوتوده ایستی آذرین و نقد صریح و شفاف و علنی آن، همه توان فکری ومعنوی خود را در خدمت تقویت و ارتقا همان خط سوسیالیستی و انقلابی خوشنام و پر اعتبار حزب شان قرار دهند وبه این ترتیب کل جنبش سوسیالیستی و انقلابی علیه نظام سرمایه داری ایران و ارتجاع جمهوری اسلامی را بیش از پیش تقویت کنند. این کار هم بهتر است و هم شدنی است وهم وظیفه هر سوسیالیستی که حقیقتا امر رهایی طبقه کارگر از نظام بردگی مزدی را در سر دارد.

 

امیر پیام

جولای 2008

 

نظر شما


یادداشتها



تاریخ کمون پاریس 1871

commune-cover

سیاست



تحولات جهان عرب

از نان و آزادی تا بمب و «آزادی»

آنچه در لیبی می‌گذرد یک تراژدی است. تراژدی مردمی که دست به انقلاب زدند، بی آن که برای انقلاب آماده بوده باشند. لیبی نارسائیها و ضعفهای انقلاب نان و آزادی در جهان عرب را به تما

آوانگارد پرولتاریای جهانی

کارگران مصر با سرعتی حیرت انگیز می روند تا به آوانگارد پرولتاریای جهانی بدل شوند. نه تنها موج رو به افزایش اعتصابات کارگری پس از برکناری مبارک، بلکه بیش از آن افقهای حاکم بر حر

احسان، انترناسیونالیسم و انقلاب نان و آزادی

دوران آشنائی ام با احسان کوتاه بود. احسان کوزه گری، دهقان زاده ای اهل شمال ایران که در جنگلهای میندانائو فیلی پین جان باخت. جوانی بود با هیکلی باریک اما ورزیده که سرسختی کار بر

از جنبش سبز تا جنبش نان و آزادی

  به‌محض این‌که جنبش نان و آزادی در مصر اولین گامِ انقلابی خودرا با صلابت هرچه تمام‌تر برداشت و با بیرون راندن حُسنی مبارک از مدار رسمی قدرت، مشت محکم دیگری به‌صورت

اساس تفاوت در شیوه های سرکوب نبود

وحید ولی زاده در شماره 82 نشریه خیابان طی یادداشتی ارزیابی کوتاهی از قیام خیابانی قاهره و تفاوت آن با درگیری های خیابانی پسا انتخاباتی در تهران انجام داده است. بررسی درسهای قیا

کامنتهای سبزینه بر مقاله ای سرخ

  بعضی از خوانندگان روشنگری هم اعجوبه هایی اندذ. به این کامنتها نگاه کنید.

از برلین تا شمال افریقا؛ از پایان تاریخ تا روز مبادا

سی و دو سال از انقلاب ایران می گذرد؛ انقلابی که از سوی مشاطه گران و ایدئولوگ های بورژوازی "آخرین انقلاب کلاسیک جهان" لقب گرفت. "مرگ کلان روایت ها" اعلام شده بود و همراه با آن است

فراخوان اتحادیه های کارگری به اعتصاب

  بنا بر گزارش الجزیره اتحادیه های کارگری در مصر وارد یک اعتصاب سرتاسری شده اند. بنا بر این گزارش در روز چهارشنبه بیش از 20000 کارگر دست به اعتصاب زده اند. 

یک درخواست

به نظر من جدال بر سر تبیین ماهیت جنبش انقلابی در جهان عرب یکی از مهم ترین عرصه های نبرد امروز است. روشن است که یک مؤلفه اصلی تبلیغات بورژوائی پر رنگ کردن حضور جریانات "خودی" خواهد

این جنگ را نباید واگذار کرد

همه شواهد نشان می‌دهند که انقلاب نان و آزادی در مصر در حساس‌ترین نقطه حیات خود قرار گرفته است. نقطه‌ای که در آن تکلیف آرایش سیاسی جامعه مصر در حال تعیین شدن است. و درست در