امید
info@omied.de



کمپین دو میلیون امضا علیه اعدام!

مقالات



از جنبش کارگری



برگزیده های سایت



زمانی برای مستی چلبی های ایرانی

اعلام خبر دستگیری یک ایرانی به جرم تدارک انجام عملیات تروریستی در آمریکا و سوء قصد به جان سفیر عربستان سعودی در این کشور، آغاز دور جدیدی از جنگ روانی بین دو قطب اصلی سیاسی در منطقه خاورمیانه را کلید زد. دور جدیدی که نتایج آن به هیچ وجه قابل پیش بینی نیستند. این اقدام دولت آمریکا نه اقدامی تصادفی است و نه حقیقتا به خبر اعلام شده محدود می شود. با این اقدام، دولت آمریکا پرونده تازه ای را بر علیه جمهوری اسلامی گشوده است.

پرونده ای که از نظر نوع آن و از نظر دامنه نتایج آن کاملا از پرونده های تاکنونی در زمینه انرژی هسته ای و نقض حقوق بشر در ایران متفاوت است. اگر در زمینه نقض حقوق بشر آمریکا و غرب به عنوان مدافع «حقوق جهانشمول» ظاهر می شدند و مبنای ایدئولوژیک دخالت در امور ایران را بر چنین ادعائی قرار می دادند و اگر در مناقشه دیرینه هسته ای خطر بالقوه تصاحب سلاح اتمی از جانب ایران را به عنوان تهدیدی برای امنیت منطقه به طور کلی و اسرائیل به طور ویژه اعلام می کردند، در پرونده جدید موضوع کاملا متفاوت است. اینجا دیگر خطری بالقوه و یا حقی جهانشمول نیست که موضوع مناقشه است، مسأله بر سر اتهام انجام عملیات تروریستی در داخل خاک آمریکاست. امری که بلاواسطه نقض حاکمیت ملی آمریکا به شمار آمده و به عنوان تجاوز به حریم آمریکا تلقی می شود. امری که از نظر حقوق بین المللی می تواند به طور بلاواسطه ای در خدمت اعلام جنگ به طرف متجاوز، یعنی ایران، قرار گیرد. این کیفیت نوینی در تشنج در روابط بین ایران و غرب است و جدال بین این دو اردوی متخاصم را وارد سطح جدیدی می کند. سطحی که از فشردگی و شدت به مراتب بیشتری برخوردار خواهد بود و دینامیسمهای متفاوتی را به جریان خواهد انداخت. بررسی چرائی این تحول برای یافتن راه چگونگی تقابل با آن از اهمیتی اساسی برخوردار است.

تحول اخیر رعدی در آسمانی بی ابر نیست. نتیجه بلاواسطه اوجگیری جدال دو نیروی متخاصم در منطقه خاورمیانه است. جدالی که اکنون بیش از سه دهه است در این منطقه ادامه دارد و از سه  سال قبل به این سو با تغییرات و تلاطماتی شدید به سوی یافتن راه حلی حل پایدار حرکت می کند. بررسی نقطه عطفهای این تحول در سه سال اخیر و چرائی اوجگیری این جدال در لحظه کنونی نشانگر ورود این مجادله به مراحل پایانی خویش است. مروری بر مهم ترین این تحولات به خوبی این را نشان می دهد.

پیروزی اوباما

انتخاب اوباما به ریاست جمهوری آمریکا نقطه آغاز چرخشی در منطقه خاورمیانه به حساب می آمد. شکست سیاسی نئوکان ها در لشگرکشی به عراق و ترسیم خاورمیانه بزرگ «دمکراتیک»، علیرغم پیروزی نظامی در جنگ، به معنای شکست لیبرالیسم ایدئولوژیک مهاجمی بود که نئوکان ها در عرصه سیاست منطقه ای از آن پیروی می کردند. از سالهای میانی دوره دوم ریاست جمهوری جورج بوش جوان، این رویکرد تعرضی جای خود را به رویکرد شناخته شده پراگماتیستی در سیاست خارجی آمریکا می داد که تأمین منافع بلاواسطه آمریکا و به حاشیه راندن اختلافات ایدئولوژیک در رأس آن قرار دارد. با کابینه اوباما این به یک چرخش قطعی تبدیل شد. اوباما بر خلاف سلف خویش سیاست نزدیکی به جهان اسلامی را در پیش گرفت. در مرکز این سیاست پذیرش رژیمهای سیاسی حاکم بر منطقه خاورمیانه و کاهش تشنجات با «جهان اسلام» قرار گرفته بود. سخنرانی اوباما در قاهره بیان آشکار این سیاست بود. بر بستر این سیاست عمومی، پذیرش رژیم حاکم بر ایران و حل مناقشه تاریخی با آن نیز در دستور کار قرار می گرفت. این وجه موضوع، یعنی پیش گرفتن راه تعامل با ایران، خود از دلایل اصلی چرخش در سیاست خاورمیانه ای آمریکا نیز به شمار می رفت. این موضوع نیاز به بررسی بیشتر دارد.

انتخاب اوباما در شرایطی واقع شد که در ایران دو سالی از عروج احمدی نژاد و شکست سنگین اصلاح طلبان می گذشت. با احمدی نژاد محافطه کارترین جناحهای جمهوری اسلامی قدرت را به طور متمرکز در اختیار گرفته بودند. سیاست آشکارا ضد اسرائیلی احمدی نژاد و قدرت روزافزون ایران در منطقه نشان داده بود که سیاست ضد ایرانی جورج بوش نه تنها به ثمر ننشسته بود، بلکه نتایجی معکوس از خود بر جا گذاشته بود. به ویژه در حوزه های افغانستان و عراق، ایران توانسته بود با نفوذ رو به افزایش خویش، در این دو کشور آمریکا را عملا  گروگان بگیرد. به موازات این تحولات، روند صلح خاورمیانه نیز با تقویت راست افراطی در اسرائیل و محاصره غزه عملا به پایان رسیده بود و مسأله فلسطین به عنوان زخمی در مناسبات منطقه و کانونی برای بازتولید مجدد بحران بر جا مانده بود.

در سیاست جدید خاورمیانه ای آمریکا نه تنها پذیرش رژیمهای «غیر دمکراتیک»ی از قبیل مصر و عربستان و کاهش تشنجات ایدئولوژیک بر سر مسأله دمکراسی در دستور کار قرار گرفته بود، بلکه همچنین با سیاست نزدیکی به ایران و کاهش تشنج با آن، موقعیت اسرائیل نیز دستخوش تغییر می شد و اسرائیل جایگاه بلامعارض پیشین خود را در سیاست خاورمیانه ای آمریکا از دست می داد.

نشانه های این سیاست در آغاز دوران زمامداری آمریکا به سرعت آشکار شد. ارسال نامه های محرمانه به رهبر ایران آیت الله خامنه ای و کاهش رتوریک ضد آمریکائی در ایران، سیگنالهای پیاپی احمدی نژاد به کابینه اوباما – و از جمله عدم ترک اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل هنگام سخنرانی رؤسای جمهور آمریکا که از همان زمان بوش آغاز شده بود – و نزدیکی در عرصه مورد مناقشه انرژی اتمی که در جریان مذاکرات ژنو به دیدار مستقیم نمایندگان دو طرف و امضاء موافقتنامه هایی در زمینه تعویض اورانیوم غنی شده با اورانیوم مورد نیاز برای سوخت در رآکتورهای تولید کننده مواد داروئی به عمل آمده بود، همه و همه نشانه های این سیاست را به نمایش می گذاشتند.

سیاست ایران اوباما به دلایل متعددی همراه با موفقیت نبود. از مهم ترین این دلایل فقط اشاره به چند نکته لازم است.

-         شکنندگی ساختار قدرت در ایران و جدال بین جناحهای مختلف درگیر در قدرت برای تعیین آینده نظام و جهتگیری آن. نیرویی که در این ساختار قدرت قادر به حل مخاصمات با آمریکا می شد، از برتری استراتژیکی نسبت به سایر رقبا برخوردار می گردید. دقیقا از همین رو بود که اصلاح طلبان و اصولگرایان سنتی پس از توافقات ژنو از موضع اپوزیسیون ضد آمریکائی به تخریب این توافقات پرداختند و احمدی نژاد هم به نوبه خود در پاسخ به نامه نگاریهای محرمانه بین اوباما و رهبر ایران با سخنرانی جنجالی خویش در سازمان ملل و به زیر سؤال بردن واقعه ترور 11 سپتامبر مانور رهبر ایران برای دور زدن رئیس جمهور و حل این مناقشه به نام خود را خنثی کرد.

-         کارشکنی های اتحادیه اروپا و به ویژه دولتهای فرانسه و انگلستان. برای اروپا حل بحران در رابطه ایران و آمریکا به منزله تثبیت بیش از پیش موقعیت آمریکا در منطقه خاورمیانه همراه با تنزل نقش اروپا به عنوان یک بازیگر درجه دو در منطقه می بود. به ویژه با افزایش گرایش به مذاکره مستقیم با آمریکا در ایران و کنار گذاشتن 1+5 اروپا عملا در حاشیه تحولات قرار می گرفت. روشن است که در این صورت اروپا برای تأمین سوخت مورد نیاز خویش از منطقه خاورمیانه در گرو آمریکا قرار می گرفت. پاسخ اروپا در قبال این مسأله از یک سو در برجسته کردن مسأله حقوق بشر در ایران و تهدید اسرائیل از جانب ایران و از سوی دیگر در تغییر طرح لوله انتقال گاز نابوکو و کنار گذاشتن ایران از این پروژه شکل گرفت. در زمینه کارشکنی در سیاست عمومی خاورمیانه ای آمریکا، مخالفت با عضویت ترکیه در بازار واحد اروپا و خواست اکید آمریکا برای تحقق این سیاست را نیز باید اضافه کرد.

-         مخالفت روزافزون راست افراطی و لابی اسرائیل در خود آمریکا.

در آستانه انتخابات ریاست جمهوری سال 88 در ایران، سیاست ایران آمریکا در بن بست قرار گرفته بود. آینده نشان خواهد داد که طرفین در ورای مناسبات رسمی و دیپلماتیک تا چه حد به یکدیگر نزدیک شده بودند. این نزدیکی ها باید بیش از آنچه که در عرصه علنی نمودار گردید بوده باشند. به ظن قوی باید چنین نزدیکی هایی مانع از چرخش یکباره در سیاست آمریکا گردیده باشد. به هر رو محور های عمومی سیاست ایرانی اوباما در آستانه انتخابات ریاست جمهوری هنوز بر جای خود باقی مانده بود.

انتخابات ریاست جمهوری و عروج جنبش سبز

با عروج جنبش سبز تحولی اساسی در مناسبات ایران و غرب به طور کلی و با آمریکا نیز واقع شد. تا آن زمان غرب از این پیش فرض حرکت می کرد که در داخل ایران نیروی قابل توجهی که بتواند در مقابل جهتگیری مسلط بر جمهوری اسلامی ایستادگی کند وجود ندارد. اساس سیاست نزدیکی بر ایران نیز بر این ارزیابی قرار داشت. با جنبش سبز مشخص گردید که نه تنها در لایه های میانی شهرنشین در ایران نیروی قابل توجهی در ابراز مخالفت با محافظه کاران جمهوری اسلامی موجود است، بلکه همچنین در خود ساختارهای قدرت نیز، غرب می تواند بر متحدینی نیرومند تکیه کند. برای اروپا اولین جرقه های جنبش سبز کافی بود تا همه سیاست تاکنونی کجدار و مریز خود در قبال ایران را کنار گذاشته و رسما در کنار اپوزیسیون جمهوری اسلامی قرار گیرد.

با این حال جهتگیری اروپا باعث آن نشد که آمریکا نیز از آغاز همان سیاست را برگزیند. موضعگیری محتاطانه اوباما و دستگاه دیپلماسی آمریکا در روزهای اول جنبش سبز از یک سو به افزایش تنش بین اروپا و آمریکا می انجامید و از سوی دیگر به حاکمان ایران نشان می داد که آمریکا هنوز سیاست تشنج زدائی خویش را کنار نگذاشته است. برای خود جنبش سبزی های نیز این واقعیت به اندازه ای روشن بود که در شعار «اوباما اویاما، یا با اونها یا با ما» تجلی خود را نیز یافته بود. با قتل ندا آقا سلطان و پخش تصاویر سمبلیک این قتل در مدیای جهانی، آمریکا نیز سیاست محتاطانه خود را کنار گذاشت و مجددا به سیاست گذشته چالش با رژیم جمهوری اسلامی رو آورد.

تفاوت دور جدید این سیاست با ادوار قبلی آن در این بود و هست که «رژیم چنج» این بار در سیاست به انزوا راندن جمهوری اسلامی آشکارا دست بالا را دارد. اگر در دوره های پیش از آن «رژیم چنج» سیاستی از بیرون اعمال شده بود که از حمایت اقلیت ناچیزی از دست راستی ترین محافل اپوزیسیون برخوردار بود، این بار به یمن شکافی که در جریان انتخابات و پس از آن در درون دستگاه قدرت جمهوری اسلامی به وجود آمده است، «رژیم چنج» نه تنها دخالت در امور داخلی ایران محسوب نمی شود، بلکه عین همبستگی با مردم ایران وانمود می گردد. در تمام مدت جنبش سبز و پس از آن، رسانه های غربی آشکارا مشروعیت دولت حاکم بر ایران را نفی کرده و بدون هیچگونه مانعی به پیشبرد سیاست مداخله جوئی خویش پرداختند.

علاوه بر این، دور جدید جدال بین غرب و جمهوری اسلامی از نقطه نظر موقعیت سیاسی خود منطقه و ظهور ترکیه به عنوان آلترناتیو اسلامی مورد پذیرش غرب نیز متفاوت بود. اگر تا دوره های پیش از آن، نزدیکی با «جهان اسلام» در گرو کاهش تسنج با جمهوری اسلامی ایران بود، با افزایش نفوذ ترکیه و محبوبیت روزافزون شخص اردوغان در جهان عرب همزمان با کاهش محبوبیت احمدی نژاد، معادلات به زیان جمهوری اسلامی و به نفع غرب رقم می خورد. این برای آمریکا اهرمی نیرومند به شمار می آمد که در تحولات جاری نیز ردپای آن به خوبی قابل مشاهده است. ترکیه توانسته بود در جریان جنگ 33 روزه غزه به عنوان اصلی ترین نیروی مدافع منافع فلسطینیان در دیپلماسی بین المللی ظاهر شود و از ضعف ایران در این عرصه نهایت استفاده را ببرد. این به معنای تضعیف موقعیت ایران از یک سو و هم چنین به معنای تغییر موازنه قوا در مسأله فلسطین از سوی دیگر بود. عدم موفقیت اسرائیل در جنگ 33 روزه بیش از آن که موقعیت ایران را تقویت کند، موقعیت ترکیه را تقویت نموده بود. امری که متعاقبا و با ارسال کشتی های حامل مواد غذائی به غزه از جانب ترکیه تداوم یافت.

در آستانه انقلاب نان و آزادی در جهان عرب، موازنه قوا به زیان جمهوری اسلامی دستخوش تغییراتی جدی شده بود. زمان برای حل مسائل تاریخی در خاورمیانه فرا می رسید. با انقلاب نان و آزادی نقطه عطف این تحولات فرا رسید.

انقلاب نان و آزادی

تردید اولیه زمامداران جمهوری اسلامی در حمایت از جنبش اعتراضی مردم تونس و سپس مصر، حکایت از وقوف بر موقعیت تضعیف شده ایران در منطقه و بر عدم مطلوبیت آلترناتیو اسلامی در میان مردم منطقه داشت. انقلاب نان و آزادی - که اکنون در نیمه راه با موانعی سخت روبرو شده است که پرداختن به آن نیازمند فرصتی دیگر است – که در اعتراض به نظام فلاکت و گرسنگی سرمایه داری «گلوبال» آغاز شده بود، فضای جدیدی را ایجاد کرد که دینامیسم تحولات سیاسی در منطقه را به کلی دگرگون نمود.

امر بنیادین انقلاب، نان و آزادی برای توده محرومان، نخستین قربانی فضایی بود که خود انقلاب ایجاد کرد. جای حل مبرمترین مسائل انقلاب را حل مسائل حل نشده تاریخی گرفت. انقلاب نان و آزادی از نیروی کافی برای تغییر جغرافیای سیاسی منطقه برخوردار بود، اما نه از نیرو و نه از سازمان لازم برای حراست از خود برخوردار نبود. به این ترتیب قدرت متمرکز ارتجاع از دو سو حل مسائلی را در دستور کار گذاشت که ریشه در تکوین و تحول سرمایه داری در این کشورها داشت. مبارزه برای نان و آزادی کنار زده شد و جای آن را جدال بر سر تکوین دولت مدرن گرفت. جدالی که دو نیروی اصلی متخاصم در منطقه با قدرت تمام وارد آن شدند. دقیقا همانگونه که جمهوری اسلامی در هیأت رهبر خویش تردیدهای اولیه را پشت سر گذاشت و با قدرت وارد میدان زورآزمائی در منطقه شد، غرب و «جامعه بین المللی» نیز با چرخشی سریع به عنوان نیرویی یاری دهنده به انقلابیون وارد میدان شدند تا شکل دادن به آرایش سیاسی جوامع در حال تحول را به دست بگیرند. به این ترتیب صحنه سیاست در مصر و تونس و لیبی و یمن و بحرین و سوریه به صحنه جدال بین دو نیروی اصلی متخاصم در منطقه، غرب و جمهوری اسلامی، بدل شد.

اکنون و با گذشت بیش از 10 ماه از آغاز انقلاب، این غرب است که مواضع استراتژیکی را در منطقه به نفع خود تسخیر کرده است. یک دولت دست نشانده در لیبی، دولتهایی فعلا «دوست» در مصر و تونس، حفظ آرامش در کشورهای دوستی از قبیل عربستان و اردن، حفظ قدرت متحد خویش در یمن همزمان با به چالش کشاندن سوریه، متحد اصلی ایران در منطقه. با این حال، این هنوز به معنای دستیابی به آرایشی با ثبات در منطقه نبوده و نیست. معضل حل نشده اسرائیل پاشنه آشیلی است که هر لحظه می تواند توازن قوا را به زیان غرب دگرگون کند. و این دقیقا عاملی است که دیپلماسی ایران بر آن حساب می کند. تجربه عراق و افغانستان نشان داده است که دستگاه دیپلماسی ایران در این محاسبه خویش محق نیز هست. مادام که اصل بر «اسلامیت» جوامع عربی باشد، جمهوری اسلامی نیز از میدان عمل برخوردار خواهد بود. تحولات سیاسی شتاب یابنده ماههای اخیر بر همین زمینه قابل درکند.

شتاب در تحولات

ماهها و هفته های اخیر شاهد سیر شتابنده تحولات ژئو پلیتیکی در منطقه بود. تا جائی که به آرایش سیاسی جوامع دستخوش تلاطم در جهان عرب و شمال آفریقا برمی گردد، محور اصلی این تحولات در راستای شکل دادن به نظام «دمکراتیک – اسلامی» مطلوب غرب از یک سو و تلاش جمهوری اسلامی برای برجسته کردن جنبه اسلامی این تحول از سوی دیگر بود. در این راستا تلاش غرب بیوقفه در جهت منزوی کردن هر چه بیشتر ایران در منطقه قرار گرفت و از سوی ایران نیز تلاش برای تخریب سناریوهای مورد نظر غرب در دستور کار قرار داشت. نگاهی به برخی از مهم ترین تحولات، این جدال را به نمایش می گذارد:

اول افزایش نقش ترکیه: دولت اسلامگرای ترکیه به عنوان سر پل ارتباط بین غرب و «جهان اسلام» با ایفای نقش دوگانه خویش به سرعت به نیرویی مؤثر در شکل دادن به آرایش سیاسی منطقه به نفع غرب بدل گردید. این نقش دو گانه از یک سو در افزایش مخالفت دیپلماتیک با اسرائیل در عین حفظ روابط پایه ای با آن و از سوی دیگر به عنوان نیرویی پیش برنده در جریان تحولات سیاسی خود کشورهای عربی ظاهر شد. ترکیه نخستین کشوری بود که از میان متحدین غربی سلاطین و حاکمان عرب آشکارا به ابراز مخالفت با روشهای سرکوبگرانه آنان پرداخت و چهره یک همراه با انقلاب نان و آزادی را به خود گرفت. در رابطه با ایران نیز، اگر تا پیش از انقلاب نان و آزادی ترکیه در مقام یک میانجی بین ایران و غرب ظاهر می شد، پس از آن به آرامی اما بدون تزلزل به عامل فشاری برای عقب راندن ایران بدل گردید. تصمیم غافلگیر کننده ترکیه برای پیوستن به سپر موشکی ناتو در این راستا قابل فهم است. یک بار برای همیشه باید ایران را به عنوان یک آلترناتیو از دور خارج کرد. به نقش بلاواسطه ترکیه در رابطه با تحول اخیر پائین تر باز هم خواهیم پرداخت.

دوم مسأله فلسطین: با سقوط مبارک مطمئن ترین و نیرومند ترین متحد اسرائیل در جهان عرب از صحنه سیاست کنار رفت. جهتگیری دولت نظامی مصر و تلاش آن برای وارد کردن اخوان المسلمین به بازی سیاسی نمی توانست بدون تغییراتی – ولو فعلا جزئی – در سیاست این کشور در قبال مسأله فلسطین انجام گیرد. باز کردن مرز غزه و تعدیل روابط با حماس نشانه های بارز این سیاست جدید را به نمایش می گذاشت. سیاستی دولبه که از یک سو اسرائیل را تحت فشار قرار می داد و از سوی دیگر چشم اندازهای متفاوتی را برای حماس نیز باز می کند. چسم اندازهایی که می تواند در درازمدت در توازنی جدید و در ارتباط با مصر بازتعریف شود. امری که به نوبه خود دولت فلسطینی در ساحل غربی به رهبری محمود عباس را ناچار از کنار گذاشتن سیاست انتظار و تقاضای اعلام موجودیت دولت مستقل فلسطین نمود. با سخنرانی عباس در سازمان ملل اولین گامها در این زمینه برداشته شد. با این حال مسأله تعیین کننده در این زمینه نه حرکت محمود عباس، بلکه سرنوشت حماس بود و هست. امری که دولت اسرائیل نیز به آن پی برده و سرانجام با «حماس تروریست» توافقنامه تبادل زندانیان را در قبال آزادی گیلاد شالیت امضا نمود.

سوم سوریه: خیزش اعتراضی در سوریه بر بستر ایجاد شده در جریان انقلاب نان و آزادی بدون تردید یکی از کلیدی ترین گره گاههای تغییر آرایش سیاسی منطقه را وارد معادلات پیچیده سیاسی نمود. پیروزی جنبش اعتراضی آشکارا پرو غربی در سوریه به معنای وارد آمدن ضربه ای استراتژیک بر «محور مقاومت» ایران- سوریه و حزب الله لبنان خواهد بود. صرفنظر از دلایل و ابعاد جنبش اعتراضی در سوریه، تردیدی در این نیست که سوریه در عین حال صحنه جنگی بین ایران از یک سو و عربستان سعودی و غرب از سوی دیگر نیز هست. به اندازه ای که ایران حامی قابل اتکائی برای بشار اسد به شمار می آید، به همان اندازه نیز امکانات مالی و لجیستیکی و حمایتهای مدیائی و دیپلماتیک عربستان و غرب در خدمت معترضین سوری قرار دارد. برخلاف تونس و مصر که مبارزه قدرتهای منطقه ای و جهانی در آنها پس از سرنگونی حاکمان به یک مؤلفه جدی بدل شد، در سوریه این مبارزه از همان آغاز در جریان بود. وضعیتی که با پیش نشانه های متفاوت در یمن نیز جاری است.

آنچه در این زمینه اهمیت ویژه دارد موضعگیری ترکیه است که از مقام منتقد معتدل بشار اسد در آغاز اعتراضات به سازمانده اپوزیسیون سوریه عروج کرده است. این موضعگیری بیش از هر چیز نشانگر جهتگیری جدی غرب در زمینه شکل دادن به آرایش سیاسی کشورهای متلاطم منطقه بر اساس الگوی اسلامی ترکیه است.

چهارم جنگ سازمانهای اطلاعاتی: در ماههای گذشته نبرد دیگری نیز با تمام قوا در جریان بوده است که پنهان از دید افکار عمومی به پیش می رفته است. مبارزه سازمانهای اطلاعاتی در ماههای گذشته ابعاد جدید و متفاوتی به خود گرفت. از یک سو ترور دانشمندان هسته ای ایران و وارد کردن ویروس استاکس به شبکه کامپیوتری پایگاههای غنی سازی اورانیوم ایران نشان می داد که نیروهای اطلاعاتی غربی بر شدت فعالیت خود افزوده اند. انجام عملیات جاسوسی به این شدت بدون دخالت فعال سازمان جاسوسی اسرائیل تقریبا غیر قابل تصور است. از سوی دیگر ایران نیز عملیات اطلاعاتی خود را در همین مدت شدت بخشیده است که بزرگترین نمونه های آن را در ایجاد دولت در تبعید به رهبری یک مأمور وزارت اطلاعات و همچنین شکار عبدالملک ریگی می توان مشاهده کرد.

به موارد یاد شده باید آخرین دور تحریمهای ایران را نیز اضافه کرد که در همین مدت شدت بیسابقه ای به خود گرفته است و از این نظر با تحریمهای دوران جنگ ایران و عراق قابل مقایسه است. بر متن چنین روندی بود که حوادث معینی در دو سه هفته اخیر آخرین نشانه های اوجگیری جدال طرفین متخاصم را بروز داد. نشانه هایی که سرانجام با خبر دستگیری تروریست ایرانی در آمریکا به حدت یابی تاکنونی انجامید. اما این کدام وقایع بودند که در مدت اخیر بحران در روابط ایران و غرب را به اوج خود رساندند؟

فاز تشدید جدال

چند هفته اخیر را باید فاز تشدید جدال بین جمهوری اسلامی و متحدان وی از یک سو و ائتلاف غرب به سرکردگی آمریکا دانست. چند واقعه مهم نشان می دادند که این جدال به مراحلی حساس نزدیک می شود:

نخست: نزدیک شدن زمان برگزاری مجمع عمومی سازمان ملل و طرح مسأله دولت مستقل فلسطین در آن. قابل توجه است که رئیس جمهور ایران در نطق خویش در سازمان ملل کلمه ای درباره طرح دو دولت برای برقراری صلح در منطقه بر زیان نیاورد و به اظهارات کلی درباره مسأله فلسطین بسنده کرد.

دوم: برگزاری کنفرانس بیداری اسلامی در تهران. هدف این کنفرانس که در ادامه ابتکار رهبر جمهوری اسلامی ایران برای دخالتگری فعال در تحولات منطقه برگزار شده بود، ایجاد هماهنگی های لازم بین نیروهای مختلف اسلامی در سطح منطقه و مقابله با طرح گسترش مدل ترکیه بود. کنفرانسی که گر چه از شرکت کنندگان مهمی برخوردار نبود، اما هیأتهایی از اخوان المسلمین مصر و سایر کشورهای عربی در آن شرکت داشتند. در همین کنفرانس بود که آیت الله خامنه ای به روشنی حمایت مجدد خود از سوریه را اعلام کرد.

سوم: ترور برهان الدین ربانی بلافاصله پس از بازگشت از کنفرانس تهران. ربانی که از جمله مقامات عالیرتبه شرکت کننده در کنفراس بیداری اسلامی به شمار می آمد، بلافاصله پس از بازگشت از تهران ظاهرا توسط طالبان ترور شد. یک پیام روشن این عملیات در این بود که متحدان تهران در هیچ نقطه ای در منطقه در امنیت قرار ندارند. امری که تهران تاکنون در مورد مخالفان خود ادعا می کرد، اکنون گریبان خود او را می گرفت.

چهارم: دیدار فرستاده ویژه اردوغان با رئیس جمهور سوریه. این دیداری بود برای رساندن آخرین هشدارها به بشار اسد. آنچه در این میان شگقتی همه ناظران را برانگیخت، نه شکست این دیدار، بلکه صراحت لحنی بود که در تهدیدات اسد به چشم می خورد. اسد با بیانی کاملا غیر دیپلماتیک و آشکار فرستاده ادوغان را با این عبارات به خانه فرستاد که «با کوچکترین اقدام نظامی علیه سوریه بلافاصله حزب الله اسرائیل را موشک باران می کند و ظرف چند ساعت حزب الله، سوریه و ایران منطقه را به آتش می کشند». روشن بود که این پیام پایان دورانی را نشان می داد که در آن در مورد اعمال فشار نرم ایران بر سوریه برای انجام اصلاحات گمانه زنی می شد و متعاقب آن شایعات درباره عدم حمایت ایران در مراحل پایانی سقوط رژیم بعث در سوریه رواج یافته بود. صراحت در این تهدید همراه با موفقیت های اسد در سرکوب و مهار جنبش اعتراضی نشان می داد که استراتژی غرب در این کشور با مشکلات جدی روبرو شده است. گفته می شود که ترکیه نیز در سیاست خویش در حمایت از اپوزیسیون و خواست برکناری اسد تعدیل به عمل آورده است.

پنجم: وتوی قطعنامه بر علیه سوریه در شورای امنیت توسط چین و روسیه. این اقدام یک بار دیگر محدودیت غرب را در شکل دادن به آرایش سیاسی منطقه و موانع روبروی آن را برجسته کرد. پیروزی غرب در لیبی و روی کار آوردن دولت طرفدار غرب در آن، موازنه قوا را به زیان چین و روسیه تغییر داده بود. یک پیشروی بزرگ دیگر، آن هم در کشوری کلیدی مثل سوریه، عملا این دو کشور را به بازیگران درجه چندمی در سیاست منطقه تبدیل می کرد. با وتوی قطعنامه مشخص شد که دخالتگری در سوریه فعلا از حد کنونی نمی تواند تجاوز کند و فشار را باید از نقطه ای دیگر افزایش داد.

ششم: و مهم ترین اتفاق چند هفته اخیر، برگزاری کنفرانس انتفاضه در تهران با حضور نمایندگان برجسته حماس و حزب الله. این کنفرانس نقطه پایانی بود بر تمام حدس و گمانهایی که در سالهای اخیر در رابطه با موضع ایران در قبال روند صلح کشورهای چهارگانه (اروپای واحد، آمریکا، چین و روسیه) به عمل می آمد. تا زمان برگزاری این کنفرانس، جمهوری اسلامی از سیاست دوگانه ای در مقابله با روند صلح تبعیت می کرد. در سطح شعار نابودی اسرائیل تبلیغ می شد اما در سیاست عملی پاسخ جمهوری اسلامی به روند صلح در طرح مطالبه عمومی «برگزاری رفراندوم در فلسطین» خلاصه می شد. امری که امکان پذیرش موجودیت دولت اسرائیل را در خود نهفته داشت. بالاتر گفتیم که احمدی نژاد در سخنرانی خویش در سازمان ملل نیز – خواه به دلایل پراگماتیستی و خواه به هر دلیل دیگری – از اعلام موضع در این باره خودداری کرده بود. اکنون و در کنفرانس انتفاضه رهبر جمهوری اسلامی با اعلام شعار «فلسطین از نهر تا بحر» به همه این گمانه زنی ها پایان داد و ضمن رد قاطع طرح صلح بر مبنای ایجاد دو دولت در کنار هم، نابودی دولت اسرائیل را به عنوان سیاست رسمی جمهوری اسلامی اعلام نمود و به همه دوگانگی ها پایان داد. این برای غرب به معنای پایان هر گونه توهمی در رسیدن به صلحی پایدار با تأمین امنیت اسرائیل و حضور جمهوری اسلامی در منطقه بود. امری که نمی توانست بدون پاسخ بماند.

هفتم: توافق مبادله اسرا و زندانیان بین حماس و اسرائیل. توافقی که در مدت کوتاهی پس از کنفرانس انتفاضه در تهران به عمل آمد. این توافق چشم اندازهای کاملا متفاوتی را در حل مسأله فلسطین گشود. معلوم شد که اسرائیل نیز به اندازه کافی «واقع بین» شده است که بداند صلح را با نیروهایی می تواند منعقد کند که حقیقتا جبهه مخالف را نمایندگی می کنند. در درون حماس نیز به اندازه کافی نیروهایی وجود دارند که تشکیل یک دولت فلسطینی در مرزهای سال 1967 را بپذیرند و با تحولات جدید در مصر و حمایت ترکیه اکنون نیرویی در منطقه شکل گرفته بود که می توان به عنوان یک آلترناتیو احتمالی جایگزین جمهوری اسلامی بر آن حساب کرد. پیش از این گفته می شد که در جریان خود کنفرانس انتفاضه نیز خالد مشعل با ظرافت مخالفت خود با موضع ایران را اعلام کرده بود. اکنون و با این توافقنامه نشانه های شکافی در این جبهه روشن می شد.

هشتم و سرانجام انتشار خبر گزارش قریب الوقوع سازمان بین المللی انرژی اتمی در ماه آینده. گزارشی که بر اساس اطلاعات روزنامه فرانسوی فیگارو قرار است جزئیات پیشرفتهای ایران در زمینه ساختن بمب اتمی را برملا کند. بر اساس اطلاعات فیگارو آژانس در این گزارش از «مسابقه ای با زمان» برای جلوگیری از تسلیح اتمی ایران نام برده است.

خبر دستگیری تروریست ایرانی در آمریکا بر چنین متنی انتشار یافت و این دقیقا آن چیزی است که باید مورد توجه قرار داد. بنا بر اظهارات خود مقامات آمریکائی، آنها از بهار سال جاری در جریان جزئیات این توطئه قرار داشتند. خود خبر و جزئیات آن نشان می دهند که ماجرا بیش از آن که مقابله با یک عملیات تروریستی باشد، اقدامی تبلیغاتی از جانب آمریکا برای تعرض بیشتر به جمهوری اسلامی و به عقب راندن آن است. این پاسخ غیر مستقیم آمریکا به شعار «فلسطین از نهر تا بحر» است.

تحریم، جنگ، آشوب ...؟

یک چیز مسلم است. تنش در رابطه بین ایران و غرب، بویژه در رابطه با آمریکا از این پس افزایش خواهد یافت. تحولی که با انقلاب نان و آزادی در منطقه آغاز شده است، کل جغرافیای سیاسی منطقه را دستخوش تغییر کرده است. همه مسائل لاینحل گذشته در وضعیت متلاطم کنونی یک بار دیگر با قدرت تمام خودنمائی می کنند. در این معادله پیچیده هیچ مؤلفه ای دیگر ثابت نیست. همه چیز دستخوش دگرگونی شده است. دوران پر از درد و رنج گذار برای مردم این منطقه آغاز شده است. این که در پایان این دوران چه سرنوشتی در انتظار صدها میلیون مردم کشورهای منطقه است، به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست. بازی سرنوشت تازه آغاز شده است.

در رابطه ایران و غرب، این بازی خطرناک اکنون به مراحل حساس و سرنوشت سازی نزدیک می شود. طرفین مواضع خود را روشن کرده اند و اکنون قدرت آتشبارهای خود را به روی یکدیگر گشوده اند. نادیده گرفتن اهمیت این جدال نخستین خطائی است که باید از ارتکاب به آن اجتناب نمود. این جدالی است جدی، تلخ و سنگین با عواقبی غیر قابل پیش بینی.

جنجال دستگیری یک تروریست در این میان مسأله اصلی نیست. مسأله حتی این نیست که آیا آمریکا قادر خواهد بود که این داستان را به طور قابل باوری به افکار عمومی جهان بفهماند یا نه. مسأله این است که مراکز تصمیم گیری «جامعه بین المللی» در این باره چگونه واکنش نشان خواهند داد. واکنش تاکنونی عربستان و شورای همکاری خلیج نشان داده است که فی الحال اولین بلوک ضد ایرانی حول این موضوع شکل گرفته است. ممکن است که همه اینها به واکنش عملی فوری ای در قبال ایران منجر نشود. اما با این جنجال عملا جبهه دیگری در برابر ایران گشوده شده است و تجربه عملکرد غرب در دو دهه گذشته نشان داده است که غرب اساس حرکت خود را بر تک پرونده های اثبات شده قرار نمی دهد، مجموعه ای از پرونده های باز و سؤالات بی جواب هستند که در یک کلیت واحد بنیانهای ایدئولوژیک عملکرد غرب را تشکیل می دهند. مجموعه ای که به همین ترتیب به قطعنامه هایی مبهم از جانب شورای امنیت منجر می شوند و همین قطعنامه های مبهم نیز مبنای عملکرد «جامعه بین المللی» قرار می گیرند. قطعنامه شورای امنیت در جریان جنگ لیبی «در ممانعت از کشتار مردم بیگناه» به دست قذافی در عمل چیزی نبود جز چک سفیدی به دست دول مؤتلفه غرب برای تهاجم به لیبی و بمباران همه و هر گونه هدف نظامی و زیرساختی آن. همین الگو در قضیه دستگیری تروریست ایرانی نیز تعقیب خواهد شد. جنگ دیپلماتیک، روانی و تبلیغاتی در این زمینه تا جائی کش داده خواهد شد که موضوع بعدی نیز به آن اضافه شود و موضوع بعدی نیز با گزارش آژانس در راه است.

در رابطه با واکنش عملی غرب، تا همین جا نخستین نشانه های گسترش دامنه تحریمها آشکار شده است. از بسط یکجانبه تحریم اشخاص تا گسترش تحریم شرکتهای هوائی مسافربری (اکنون دیگر ماهان ایر وابسته به رفسنجانی نیز مشمول تحریمها شده است: علامتی نیرومند به رفسنجانی برای فعال کردن وی) و تا تحریم احتمالی بانک مرکزی که نتیجه عملی آن مسدود شدن کلیه راههای انتقال پول به ایران و ایجاد اختلال پایه ای در کل مبادلات بین المللی ایران خواهد بود. قطعنامه های نیم بند تاکنونی شورای امنیت نیز برای بسط دامنه تحریمها کافی خواهند بود. امری که تاکنون نیز از جانب آمریکا و اروپا به کار گرفته شده است.

سیاست تعریف شده کابینه اوباما در واکنش به کشف توطئه ترور در آمریکا انزوای هر چه بیشتر ایران بوده است. هنوز از ادبیات جنگی با صراحت استفاده نمی شود. با این حال هم اوباما و هم معاون وی جو بایدن بر این تأکید کرده اند که کلیه گزینه ها روی میز قرار دارند. این هنوز به معنای گذار به عملیات جنگی نیست، اما آشکارا تهدید به چنین عملیاتی است. این که آیا آمریکا و غرب توان آغاز چنین عملیاتی را در لحظه کنونی دارند یا نه، سؤالی است انحرافی. به این دلیل خیلی ساده که توانائی آغاز یک جنگ امری ثابت نیست که بتوان آن را با دقت ریاضی سنجید. کسی که بخواهد وارد جنگی شود، اگر توانائی آغاز آن را در لحظه کنونی نداشته باشد، دوره ای از تدارک برای دستیابی به این توانائی در همه زمینه ها – اعم از سیاسی و نظامی و مالی و تدراکاتی - را در دستور کار خود خواهد گذاشت. مهم تر از آن تأکید بر این است که سیاست حاکم بر مناسبات دو طرف متخاصم اکنون دیگر آشکارا در حال گذار به یک سیاست جنگی است. این هنوز آغاز جنگ مستقیم نیست و چه بسا به چنین جنگ رو در روئی نیز منجر نشود. اما این سیاستی است که از طرفی هم می تواند به جنگهای متعدد در جبهه های وابسته بیانجامد (باصطلاح پروکسی) و سوریه و یمن و بحرین فی الحال میدانهای چنین جنگهایی را تشکیل می دهند و از طرف دیگر مناسبات طرفین اصلی متخاصم را بر مبانی جنگی استوار کند. و این دومی امری است که هم الآن در مناسبات ایران و غرب در حال وقوع است و تحریم ایران از سوی غرب مهم ترین عرصه آن است.

میلیتاریزه شدن فضای سیاسی و اجتماعی در هر دو سوی این رابطه کمترین زیان این سیاست جنگی است که در ایران از دوران سقوط اصلاحات آغاز شده است و از این پس شدت نیز خواهد یافت. در آمریکا و غرب نیز نقش و قدرت لابی نظامی با همین بحران آفرینی ها است که حفظ و تقویت می شود.

اپوزیسیون فلاکت

رسم بر این است که در پایان چنین نوشته ای به «چه باید کرد» ها باید پرداخت. اجازه بدهید در همین آغاز این «چه باید کرد» مدعی شوم که برای پیشگیری بلاواسطه این روند کاری نمی شود کرد. برعکس، خود این روند حاصل ضعف مفرط چنان جنبش اجتماعی نیرومندی است که بنیانهای مسلط بر مناسبات اجتماعی را هدف نقد خویش قرار داده باشد. آنچه به عنوان «نیروی معترض» و اپوزیسیون در ایران هست، خود یکسره جزئی از این بازی و عاملی در ایجاد وضعیت کنونی است. اپوزیسیون ایران با جنبش سبز عملا موجودیت مستقل خود را از دست داد و به عنوان عاملی در بازی قدرت منطقه ای در خدمت یک سوی این مجادله قرار گرفت. این اپوزیسیون همانقدر مستقل است که شورای انتقالی لیبی. چنین اپوزیسیونی نمی تواند راهی برای خروج از تلاطم تشنج زای کنونی نشان دهد. در بهترین حالت، این اپوزیسیون در خدمت استقرار نظمی قرار خواهد گرفت که طرف متخاصم جمهوری اسلامی، یعنی همان «جامعه بین المللی» در صدد نصب آن در ایران نیز هست. عواقب این بهترین حالت در ایران دهها بار بدتر از آنچه خواهد بود که امروز در افغانستان و عراق می گذرد: باز هم جامعه ای سرتاسر مملو از خشونت و قساوت. با این تفاوت که حاکمان دیروز و امروز اپوزیسیون بمبگذار فردا را تشکیل خواهند داد و اپوزیسیون امروز حاکمان فردا را.

تشدید تشنج در روابط ایران و غرب، بر خلاف پوسته ایدئولوژیک ظاهری آن، جنگ قدرتی است بین فراکسیونهای مختلف بورژوازی بین المللی و منطقه ای. دقیقا همین نیز هست که این جدال را از هر گونه خصلت ترقیخواهانه در هر کدام از دو سوی آن خالی می کند. نه جدال با توسعه طلبی و جنگ طلبی «جامعه بین المللی» چیز منحصر بفردی است و نه تحریم های «جامعه بین المللی». هر دو این فاکتورها با عمقی بیشتر در مناسبات بین کوبا و آمریکا نیز وجود دارند. تفاوت در این است که در آنجا این جدالی برای تقسیم قدرت نیست، جدالی بر سر دو نوع زندگی است. همین نیز باعث می شود که یک سوی آن مجادله در دل این جدال و برای بقا در این مجادله بهداشت رایگان و آموزش رایگان را برای همه مردم جامعه برقرار می سازد و علیرغم فشار تحریمهایی به مراتب سنگین تر، بالاترین سطح خدمات را به شهروندان خود ارائه می کند. همین نیز باعث می شود که کشوری کوچک در 90 مایلی آمریکا برای مقابله با نیرومندترین قدرت نظامی تاریخ، به سعادت و نشاط مردم خویش، به نظام پزشکی و آموزشی خویش و به اعتبار اخلاقی و معنوی خویش نزد جهانیان متکی است و نه به نیروی نظامی اش. دقیقا فقدان همین اعتبار و حقانیت است که جهموری اسلامی را در این جدال به سمت میلیتاریزه کردن هر چه بیشتر ساختار جامعه می راند. جمهوری خدا بر روی زمین می داند که جائی برای تکیه بر قلوب مردم ندارد، تکیه به سر نیزه تنها راه بقای اوست. همچنانکه در طرف مقابل نیز ناوگانها و بمب افکن ها تکیه گاه اصلی قدرت را تشکیل می دهند. فرا رفتن از چهارچوبهای حاکم بر این جدال، در هم شکستن هنجارها، اخلاقیات، اهداف اجتماعی پیش نهاده دو سوی این جدال نخستین و اساسی ترین پیش شرط غلبه بر این تحول نامیمون است. پیش شرطی که دقیقا فقدان آن به همین وضعیت امروز انجامیده است و تا زمانی که تأمین نشده باشد نیز ادامه خواهد یافت. اپوزیسیون بورژوائی ایران، از راست تا چپ، امروز نه تنها نمی تواند در راه تأمین چنین پیش شرطهایی گام بردارد، بلکه خود در مقام مباشر و کارگزار یک سوی این جدال، مانعی در راه تأمین چنین پیش شرطهایی است. این اپوزیسیون چلبی های عریضه نویسی است که به دنبال تأمین بودجه رادیو و تلویزیون و رسانه های خویش از این یا آن «نهاد خیریه» و «بنیاد دمکراتیک» و «فرهنگی» و غیره است. و امروز زمان مستی و سرخوشی این چلبی هاست.

برای مقابله با تحول شومی که در راه است، نخست باید از چهارچوب قوانین و قواعد دیکته شده از سوی نظم حاکم فراتر رفت و بنیانهای طرحی دیگرگون از سیاست را گذاشت. مناسبات نوین تنها بر مبنای سیاستی نوین است که می توانند شکل بگیرند. مادام که نیرویی در همان زمینی و با همان قواعدی به بازی مشغول است که دیگران آن را چیده اند، جزئی از همان بازی است. حتی اگر خود علیه کل بازی شعار بدهد. کسی که امروز برای رهائی از چنگال اختناق جمهوری اسلامی به حمایت «جامعه جهانی» دل می بندد، کسی که امروز برای مقابله با سانسور و خفقان جمهوری اسلامی به استودیوهای بی بی سی وVOA  متوسل می شود، وارد پازل «جامعه جهانی» شده است. این او نیست که از این «امکانات» به نفع مبارزه «انقلابی» اش بهره می گیرد، این آن «امکانات» هستند که او را در خدمت خویش به کار گرفته اند. ناتوانی اپوزیسیون جمهوری اسلامی بیش از هر چیز ناتوانی در امکانات نیست، ناتوانی در درک حقیقت تاریخی لحظه حاضر و شکل دادن به سیاستی است که نیروی خود را از این حقیقت تاریخی کسب کند. ناتوانی از فرا رفتن از سیاستی است که کسب قدرت به هر قیمت را در مرکز توجه خود قرار داده است و به جای قدرت زندگی واقعی، حقیقت را در قدرت مدیائی جستجو می کند. ناتوانی در فراتر رفتن از قواعدی است که در جهان امروز بر مبارزه سیاسی حاکمند. دروغ، فریب، خشونت، انتقام امروز قواعد جدالی را تشکیل می دهند که کل منطقه را در برگرفته است و میرود تا روزها و ماههای تیره تری را برای توده محروم جامعه ایران به ارمغان بیاورد. جامعه ایران امروز بیش از هر زمانی نیازمند طرحی نو از سیاست است. طرحی که بنای آن بر حقیقت تاریخی استوار باشد و قدرت خویش را از این حقیقت کسب کند. این جامعه زمانی امکان رستگاری را خواه یافت که سایه روشنهای چنین طرح دگرگونه ای از سیاست در افقهای آن آشکار شوند. این کار کمونیستها است. کاری که بی وقفه و خستگی ناپذیر باید بدان پرداخت.

در این باره باز هم خواهیم نوشت.

 

بهمن شفیق

24 مهر 1390

16 اکتبر 2011

 

نظر شما


یادداشتها



تاریخ کمون پاریس 1871

commune-cover

سیاست



تحولات جهان عرب

از نان و آزادی تا بمب و «آزادی»

آنچه در لیبی می‌گذرد یک تراژدی است. تراژدی مردمی که دست به انقلاب زدند، بی آن که برای انقلاب آماده بوده باشند. لیبی نارسائیها و ضعفهای انقلاب نان و آزادی در جهان عرب را به تما

آوانگارد پرولتاریای جهانی

کارگران مصر با سرعتی حیرت انگیز می روند تا به آوانگارد پرولتاریای جهانی بدل شوند. نه تنها موج رو به افزایش اعتصابات کارگری پس از برکناری مبارک، بلکه بیش از آن افقهای حاکم بر حر

احسان، انترناسیونالیسم و انقلاب نان و آزادی

دوران آشنائی ام با احسان کوتاه بود. احسان کوزه گری، دهقان زاده ای اهل شمال ایران که در جنگلهای میندانائو فیلی پین جان باخت. جوانی بود با هیکلی باریک اما ورزیده که سرسختی کار بر

از جنبش سبز تا جنبش نان و آزادی

  به‌محض این‌که جنبش نان و آزادی در مصر اولین گامِ انقلابی خودرا با صلابت هرچه تمام‌تر برداشت و با بیرون راندن حُسنی مبارک از مدار رسمی قدرت، مشت محکم دیگری به‌صورت

اساس تفاوت در شیوه های سرکوب نبود

وحید ولی زاده در شماره 82 نشریه خیابان طی یادداشتی ارزیابی کوتاهی از قیام خیابانی قاهره و تفاوت آن با درگیری های خیابانی پسا انتخاباتی در تهران انجام داده است. بررسی درسهای قیا

کامنتهای سبزینه بر مقاله ای سرخ

  بعضی از خوانندگان روشنگری هم اعجوبه هایی اندذ. به این کامنتها نگاه کنید.

از برلین تا شمال افریقا؛ از پایان تاریخ تا روز مبادا

سی و دو سال از انقلاب ایران می گذرد؛ انقلابی که از سوی مشاطه گران و ایدئولوگ های بورژوازی "آخرین انقلاب کلاسیک جهان" لقب گرفت. "مرگ کلان روایت ها" اعلام شده بود و همراه با آن است

فراخوان اتحادیه های کارگری به اعتصاب

  بنا بر گزارش الجزیره اتحادیه های کارگری در مصر وارد یک اعتصاب سرتاسری شده اند. بنا بر این گزارش در روز چهارشنبه بیش از 20000 کارگر دست به اعتصاب زده اند. 

یک درخواست

به نظر من جدال بر سر تبیین ماهیت جنبش انقلابی در جهان عرب یکی از مهم ترین عرصه های نبرد امروز است. روشن است که یک مؤلفه اصلی تبلیغات بورژوائی پر رنگ کردن حضور جریانات "خودی" خواهد

این جنگ را نباید واگذار کرد

همه شواهد نشان می‌دهند که انقلاب نان و آزادی در مصر در حساس‌ترین نقطه حیات خود قرار گرفته است. نقطه‌ای که در آن تکلیف آرایش سیاسی جامعه مصر در حال تعیین شدن است. و درست در