امید
info@omied.de



کمپین دو میلیون امضا علیه اعدام!

مقالات



از جنبش کارگری



برگزیده های سایت



از اول ماه مه تا 9 ژوئن، دو یادداشت درباره تحولات جنبش کارگری

از شعرم خلقی به هم انگیخته ام

خوب و بدشان به هم در آمیخته ام

خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب

در خوابگه مورچگان ریخته ام

نیما یوشیج


 

دیگر نباید تردیدی در این باشد. حال و هوای جنبش کارگری دستخوش تغییر شده است.

نسیمهای تازه‌ای در حال وزیدن اند و سران و رهبران خودخوانده این جنبش در دیار فرنگ و همه بشارت دهندگان «پیوند جنبش کارگری با جنبش آزادیخواهانه!! پسا انتخاباتی» مات و مبهوت و گیج و منگ سرگرم آسیب‌شناسی جنبش «انقلابی» خویشند و اساتیدشان هم در حسرت «روزی که رفت بر باد». همه آن پهلوان پنبه هایی که در «شورا»های هدایت جنبش کارگری و کمیته های هماهنگی و پیگیری و امثالهم اول ماه مهی مهیب را وعده می‌دادند و زایش جنبشی از دل کارگران را انتظار می‌کشیدند که به داد جنبش شکست‌خورده ضد رژیمی شان برسد، همه آن‌هایی که به سبک و سیاق جنبش مردمی معبودشان فراخوان به تظاهرات در رأس ساعت معین در میادین مرکزی شهرها می دادند، اکنون زانوی غم در بغل گرفته اند. بعد از آن نشئه تبلیغاتی، اکنون نوبت خماری و سر درد رسیده است. نوبت ارزیابی های انتقادی و خودزنی و دیگران زنی، نوبت بررسی این که چرا جنبش عقب نشینی کرده است و چرا کارگران به میدان نیامدند؟

اما آیا جنبش کارگری عقب نشینی کرده است؟ آیا طبقه کارگر ناتوان‌تر از قبل اول ماه مه را پشت سر گذاشته است؟ حاشا و کذا. جنبش طبقه کارگر ایران از اول ماه مه امسال تازه ایستادن بر روی پاهای خود را آغاز کرده است. این جنبش تازه پیشروی واقعی خود را آغاز کرده است. مشکل همه آن «رهبران» و نظریه بافان در آن است که این پیشروی آن چیزی نیست که آن‌ها انتظارش را می کشیدند. تاریخ در حال تکرار شدن است. حدود هفت سال قبل تشکیل سندیکای واحد این رهبران دروغین را در مقابل چنین وضعیتی قرار داده بود و امروز عروج مستقل سندیکای هفت تپه آن‌ها را گیج کرده است. هفت سال قبل نمی توانستند ایجاد سندیکای واحد را هضم کنند که بر خلاف همه تئوری بافی های این رهبران سندیکا بود و نه شورا، سندیکا بود و نه کمیته کارخانه، سندیکا بود و نه جنبش مجمع عمومی. امروز نیز قادر به هضم این نیستند که چگونه سندیکایی در گوشه‌ای از خوزستان، سندیکائی که بسیاری از همان رهبران ناقوس مرگ آن را بر سر در سایتهایشان آویخته بودند، به فراخوان این رهبران مبنی بر «پیوند با جنبش آزادیخواهانه» پسا انتخاباتی پشت می‌کند. قادر به هضم این نیستند که چگونه این سندیکا نه تنها پا به میدان ائتلاف با همه نیروهای «ضد دیکتاتوری» نمی گذارد، بلکه با طرح خواسته هایی طبقاتی وحدت رؤیایی این مبارزان خیالپرداز را نیز به خطر می‌اندازد و همزبان با کارگران مصری خواستار آن می‌شود که «حداکثر درآمدها به هیچ وجه نباید بیش از ده برابر حداقل دستمزدها باشد». پس تکلیف آن همه نظریه بافی در باب این که هرکس نیروی کار خود را بفروشد کارگر است، خواه مدیر باشد، خواه مهندس، خواه دکتر باشد، خواه فوتبالیست یک میلیاردی، خواه خواننده باشد و خواه سپور و فلزکار و راننده و نی بر و عمله چه می شود؟ تکلیف این همه داستان سرائی در باب «کارگران» ساکن میدان ونک و ولنجک و شمیران و نیاوران و جردن چه می شود؟ اتحاد این «فروشندگان نیروی کار!!» را – که متأسفانه!! در آمدهایشان چند ده و چند صد برابر حداقل دستمزدی هاست - با کارگران نازی آباد و قلعه مرغی و میدان شوش چگونه می‌توان تأمین کرد و اگر این اتحاد تأمین نشود چگونه می‌توان از پیشرفت جنبش «آزادیخواهانه» بر علیه سید علی و آهنگر زاده نوچه اش حرف زد؟ نه نمی‌شود و همه این‌ها این رهبران را به سرگیجه انداخته است.

جنبش کارگری ایران با اول ماه مه و در هیأت سندیکای هفت تپه تداوم کار ناتمام سندیکای واحد در هفت سال پیش را آغاز کرده است و این آغازی نو برای این جنبش است. آغازی که صاحب نسقهای پیشین را به حیرت انداخته است و پزواک خود را در میان نسل جدیدی که اتفاقاً آن هم در خوزستان ظاهر می‌شود یافته است. سندیکای هفت تپه در روز اول ماه مه آب در خوابگه مورچگان ریخت. 9 ژوئن باید التیامی می‌بود بر این زخم. 9 ژوئن باید نمایشی از قدرت در خارج از کشور می‌شد تا نمایش ضعف و ناتوانی در داخل کشور را پرده پوشی کند. اگر این نمایش تنها با اتکاء بر سندیکاها امکانپذیر باشد، ابائی از آن نیست. همه ترهات انقلابی نمایانه را کنار می‌گذاریم و به حبل المتین نجات بخش سندیکا آویزان می‌شویم تا این پیچ بگذرد. اما اگر اول ماه مه نمایش ضعف و جبونی این انقلابیون تاریخ مصرف گذشته بود، 9 ژوئن به نمایش فریبکاری آنان بدل شد.



سندیکای خوب، سندیکای بد



9 ژوئن مدعیان فراوانی داشت. از سازمان دهندگان آن تا تمام چپی که در سالهای گذشته از کوچکترین فرصتی نیز برای در هم کوبیدن سندیکاهای نوپای جنبش کارگری ایران نگذشته بودند. همه و همه به سندیکاهای فرانسه آویزان شدند. سندیکاهای فرانسه کاری کردند کارستان. نفس برگزاری یک آکسیون در دفاع از فعالین زندانی جنبش کارگری ایران چندان تعیین کننده نبود. قبلاً نیز چنین آکسیونهایی – به ویژه برای آزادی اسالو – و حتی در سطحی وسیعتر و با انعکاسی به مراتب گسترده‌تر صورت گرفته بود. اهمیت اقدام سندیکاهای فرانسه در آن بود که مبارزه برای ایجاد تشکلهای توده‌ای محل کار، به طور مشخص مبارزه برای ایجاد سندیکاها و اتحادیه ها، را یک گام بزرگ به جلو راندند. آن‌ها قبح واژه سندیکا را که نزد چپ هپروتی ایران و طرفداران آن در درون و حاشیه جنبش کارگری ایران دشنامی بیش نیست، ریختند. فراخوان این سندیکاها را یک بار با هم مرور کنیم تا عمق فریبکاری آنتی سندیکالیسم ایرانی روشن شود:

«در همبستگی با فعالان سندیکائی ایران که در زندان به سر می برند، سندیکاهای فرانسه برای گردهمائی در مقابل سازمان جهانی کار در ژنو، فراخوان می دهند.

اقدامات سرکوبگرانه علیه فعالان سندیکائی ایران در اول ماه مه سال جاری و دستگیری فعالان سندیکائی در کردستان نقض حقوق بنیادی به حساب می آید.

ما سندیکاهای فرانسوی، همراه با جنبش جهانی سندیکایی، همبستگی خود را با زنان و مردان ایرانی که به رغم خطرهای فعالیت های سندیکائی در ایران در مبارزه برای دفاع از حقوق کارگران وارد عمل شده اند، ابراز می داریم.

ما به یاد همۀ مبارزانی هستیم که طی سال ها و ماه های اخیر به جرم فعالیت سندیکایی که حق بنیادی است، زندانی شده اند. مبارزه آنان و حمایت خانواده هایشان از این مبارزه، شایسته تحسین و احترام است.

بیش از هر زمان دیگر باید کشورهائی را که بر روی کاغذ مقاوله نامه های سازمان جهانی کار را امضا و در عمل آنها را نقض می کنند وادار به انجام گفته هایشان کرد. ایران یکی از این موارد است.

سازمان های سندیکائی جهان وظیفه دارند همبستگی خود را اعلام نمایند و همۀ وسائلی را که در اختیار دارند برای قطع سرکوب کارگران ایرانی که خواهان سندیکاهای مستقل هستند به کار گیرند.

به این دلیل ما روز 9 ژوئن 2011 فراخوان به یک گرد همائی در برابر سازمان جهانی کار به مناسبت کنفرانس سالانۀ آن می دهیمi

این پیامی است روشن. سندیکاهایی در فرانسه گرد هم آمده‌اند تا اقدامات سرکوبگرانه علیه فعالان سندیکائی ایران را محکوم کنند و به دفاع از فعالان سندیکائی در کردستان برخیزند. آن‌ها همبستگی خود را به همه زنان و مردانی اعلام کرده‌اند که به رغم خطرهای فعالیت های سندیکائی در ایران وارد عمل شده‌اند و از همه مبارزانی یاد کرده‌اند که به جرم فعالیت سندیکایی که حق بنیادی است، زندانی شده‌اند. همه این‌ها روشن است. آن‌ها همچنین از سازمانهای سندیکائی جهان خواسته اند که همه امکانات خود را برای قطع سرکوب کارگران ایرانی که خواهان سندیکاهای مستقل هستند به کار گیرند. می‌توان به این‌ها انتقاد داشت که چرا فقط از فعالین سندیکائی اسم برده اند. این مهم نیست. مهم این است که فرانسوی‌ها چنین ادعاهائی کرده‌اند و همه «انقلابیون» دو آتشه ای که از به کار بردن اسم سندیکا همانقدر وحشت دارند که جن از بسم الله، به حمایت از این فراخوان برخاسته اند.

تصور این چندان دشوار نیست که اگر چنین اطلاعیه ای از جانب سندیکاهای واحد و هفت تپه صادر می شد، این «انقلابیون» چه بلوائی بر پا می کردند. نه تنها این، بلکه حتی کافی بود تا هماهنگ کنندگان ایرانی این آکسیون یعنی کمیته همبستگی سوسیالیستی با کارگران ایران در فرانسه و اتحاد بین‌المللی در حمایت از کارگران ایران این فراخوان را صادر می‌کردند و سندیکاهای فرانسه از آن‌ها دفاع می کردند. روشن است که این تشکلها امروز دربست رفرمیست بودند و مهر تکفیر بر پیشانی شان نقش بسته بود.

اما حقیقتاً چگونه است که سندیکاهای فرانسه از دستگیری «فعالان سندیکائی در کردستان» حرف می زنند؟ چه کسی این اطلاعات را به آنان داده است؟ آیا همان کسانی که در کردستان دستگیر شده‌اند سندیکائی اطلاق شدن را توهین به خود به حساب نمی آورند؟ در اطلاعیه های زعمای قوم همین دستگیر شدگان نیز کلمه‌ای از سندیکا و سندیکائی بودن دستگیر شدگان به میان نیامده است. زعیم عالیقدر محمود صالحی خطاب به سندیکاهای فرانسه مدعی می‌شود که سندیکاهای فرانسه «... برای دفاع از ایجاد تشکلهای خود ساخته کارگری ( مستقل)»ii فراخوان به تظاهرات داده‌اند و هنگام صحبت از دستگیر شدگان کردستان نیز کلمه‌ای از سندیکائی بودن آنان به میان نمی آورد. ایشان که دست به رهنمودشان خیلی روان است و به عالم و آدم رهنمود می‌دهد که مبادا مبارزه با سرمایه داری را فراموش کنند، در این پیام مشعشع خویش نیز مدعی آن می‌شود که «نظام سرمایه داری برای بهره وری هرچه بیشتر ما کارگران، هر روز اقدام به تشکیل یک ارگان می کند تا بیشتر ما را استثمار کنند. اگر ما با اتحاد و همبستگی طبقاتی خود و بدون توهم به قدرت های سرمایه داری و تشکل های دست ساخته آنان، حرکت های خود را سازمان دهیم، به طور قطع پیروزی از آن ماست». منظور این زعیم کبیر البته خانه کارگر و شوراهای اسلامی نیست. این را به راحتی می‌شد بیان کرد. کسی که اندک آشنائی با ادبیات ایشان داشته باشد می‌داند که منظور ایشان دقیقاً سندیکا است و نه چیز دیگری. کمیته تحت زعامت ایشان، کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری، نیز در اطلاعیه شداد و غلاظ خود از زمین و زمان حرف زده است، اما کلمه‌ای از سندیکا و اتحادیه بر زبان نیاورده است. اما این کمیته محترم که از ید طولائی در توطئه گری بر علیه سایر فعالین جنبش کارگری برخوردار است و فلسفه وجودی‌اش را از زمان آغاز کار خود بر تقابل با سایر گرایشات جنبش کارگری قرار داده است پا را از این هم فراتر گذاشته و لیست بلندبالائی از فعالین دستگیر شده جنبش کارگری را ردیف می‌کندiii که شامل زندانیان فعلی و گذشته این جنبش است و در کنار اسامی دستگیر شدگان «خودی» به دستگیر شدگان غیر خودی نیز می‌پردازد که شامل همه و هر کسی می‌شود غیر از اعضاء هیأت مدیره سندیکای هفت تپه. نخستین سؤال از این کمیته فخیمه این است که کدام یک از اعضای زندانی «خودی» این کمیته معظمه به جرم فعالیت سندیکائی دستگیر شده است؟ یا بهتر بگوئیم، این چگونه است که وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی همه و هر گونه جرمی را به این فعالین نسبت می‌دهد الی فعالیت سندیکائی؟ از آن طرف بپرسیم، چگونه است که فعالین این کمیته برای هر آکسیونی حاضرند پیه زندان را به تن خود بمالند جز فعالیت سندیکائی؟ مگر نه این که این با همان تحقیر فعالیت سندیکائی قابل توضیح است؟ مگر نه این که فعالین این تشکل ایجاد سندیکا را کسر شأن خود می‌دانند؟ مگر نه این که در توبره ادبیات وولگار این «رهبران گرایش چپ» در باب تشکل کارگری همه رقم داستان سرائی در زمینه «ایجاد تشکل به نیروی خود» و «تعیین دستمزد توسط کارگران» و «بستر سازی برای ایجاد تشکل خودساخته» و «ایجاد کمیته های کارگران آگاه برای آگاه کردن سایر کارگران» و کذا و کذا را می‌توان یافت به جز این واقعیت ساده که کارگر در محل کار خود و برای فروش نیروی کار خود به اتحادیه و سندیکا نیاز دارد؟ اگر نه چه توضیحی می‌توان برای این پدیده یافت که در همین دوران احمدی نژاد در هفت تپه ای که از شرایط بسیار نامساعدتری برخوردار است سندیکائی ایجاد شده است، اما در کنام شیران کمیته هماهنگی حتی یک انجمن صنفی هم شکل نگرفته است؟ مگر در کردستان در این چند سال کم اعتصاب انجام شد؟ چرا هفت تپه ای ها توانستند سندیکای خود را بسازند و امروز هم با همان ابزار مبارزه خود را ادامه دهند اما کارگران شاهو و دهها کارخانه دیگر در کردستان که از قضا محل فعالیت کادرهای اصلی این کمیته هم بودند نتوانستند؟ اما این تمام کار نیست. در برخورد به سندیکاها و تشکلهای دیگر هم خود آن تشکلها برای این کمیته ارزشی ندارند، دوری و نزدیکی به خط این کمیته است که ملاک برخورد است. در رابطه با سندیکای هفت تپه این تا آنجا پیش می‌رود که حتی از ذکر نام کارگران زندانی این سندیکا در بیانیه خویش خودداری می کنند. برای این کمیته محترم علی نجاتی به اعتبار مناسبات حسنه ای که با زعمای این کمیته دارد ارزش نام بردن دارد اما فریدون نیکوفر و محمد حیدری مهر و قربان علیپور و جلیل احمدی و بهروز نیکوفر نه. تکلیف رضا رخشان هم که از پیش معلوم است و دفاع از حق او نزد این حضرات هیچ وقت جائی نداشته است. این همان کمیته ای است که پس از آزادی علی نجاتی اتوبوسی از زوار را برای دیدار با او راهی هفت تپه کرده بود. زواری که حتی زحمت دیدار از خانواده‌های سایر کارگرانی را به خود ندادند که در همان زمان در کنج زندان نشسته بودند.

مشت نمونه خروار است. آنچه در اطلاعیه های محمود صالحی و کمیته فخیمه هماهنگی آمده است، به شکلی دیگر و به روایتی دیگر از جانب دیگران هم اعمال شده است. نه فقط طرفداران عبارت موهوم «تشکل مستقل»، بلکه همچنین سوپر رادیکالهای شورائی و مجمع عمومی و کمیته کارخانه ای و غیره و غیره، همه به حمایت از فراخوان سندیکاهای فرانسه برخاسته اند. با همه دوروئی و ریاکاری نهفته در این اعلام حمایتها، آن چیزی که در عمل واقع شده است، پیروزی دیگری است برای جنبش کارگری. بعد از 9 ژوئن دیگر کسی از میان این اعلام حمایت کنندگان نمی‌تواند به سادگی بنویسد که «سندیکالیسم یعنی رفرمیسم». دیگر کسی نمی‌تواند به همین سادگی فعال سندیکائی را به صرف فعالیت سندیکائی عامل بورژوازی و کارگزار سرمایه جهانی و امثالهم بخواند. اگر می‌شد و می‌شود از فراخوان سندیکاهای فرانسه برای دفاع از فعالیت سندیکائی حمایت کرد، دیگر نمی‌شود به همین سادگی به روی فعال سندیکائی در ایران شمشیر کشید. این یک بام و دو هوا به رسوائی باز هم بیشتر مجریان چنین سیاستی و انزوای بیشتر آنان در جنبش کارگری منجر خواهد شد. سندیکاهای فرانسه اعتبار واژه سندیکا را در جنبش کارگری ایران که در معرض تهاجم ایدئولوژیک بی‌وقفه از راست و چپ، از حاکمیت و اپوزیسیون، قرار دارد، به آن بازگرداندند. درود بر سندیکاهای فرانسه.



کارگر خوب، کارگر بد



سرخپوست خوب برای مهاجر متجاوز سفید پوست آمریکائی سرخپوستی بود که مرده باشد. کارگر خوب هم برای چپ ضد رژیمی آویزان به جنبش کارگری، کارگری است که زندانی باشد. کارگر زندانی مزیتهای فراوانی برای این چپ دارد. هم سوژه تبلیغی مناسبی برای پروپاگاند ضد رژیمی است و هم به حکم زندانی بودنش محکوم به سکوت است و نمی‌تواند اظهاراتی خلاف منویات چپ قیم مآب بر زبان بیاورد. کارگر بد هم در مقابل کارگری است که زندانی نباشد، فعالیت کند، سازماندهی کند و فعالیت و سازماندهی او نیز بر خلاف نظریات و تئوریهای سرپرستان خودخوانده جنبش کارگری باشد. بدترین کارگر هم کسی است که علاوه بر همه این‌ها، جرأت کند و در زمینه‌های مختلف اظهار نظر کند. آن هم اظهار نظرهائی که نه تنها در کلیشه های فرمایشی این چپ نمی گنجد، بلکه در جهتی مخالف آن نیز باشد. رضا رخشان بدترین کارگری است که این چپ می‌تواند تصور کند. او نه مظلوم است که بتوان بر مظلومیتش گریست و نه پیرو حضرات است که بتوانند به او افتخار کنند. او نه تنها معتقد است که در ایران می‌توان تشکل های محیط کار را در همین شرایط امروز ایجاد نمود، نه تنها جرأت کرده و بر خلاف ارکستر دسته‌جمعی چپ خرده بورژوا به جای خواست توقف اجرای طرح یارانه ها مطالبه افزایش یارانه های دهکهای پایین جامعه به تناسب تورم را طرح کرده است، نه تنها همراه با سایر اعضای سندیکایش خواستار محدود کردن حداکثر درآمدها تا ده برابر حداقل دستمزد شده است، بلکه همچنین جسارت به خرج داده و در پیامش به سندیکاهای فرانسه از آنان خواسته است که نفوذ معنوی خود را به کار بگیرند و «...ضرورت ایجاد سندیکاها و اتحادیه های مستقل را نیز به دوستان ایرانی خود گوشزد» کنند. رخشان پا را از این هم فراتر گذاشته و از «...تبلیغات شدید ضد سندیکائی بسیاری از دوستداران ظاهری طبقه کارگر»iv نیز نزد سندیکاهای فرانسوی گلایه کرده است. چه گناهی بزرگ‌تر از این. رخشان به ساحت مقدس حضرات توهین کرده است و پته آنان را بر آب داده است و حالا هم باید در انتظار انتقام سخت این خانواده مقدس باشد. انتقامی که شروع شده است و در هر گام قسی تر می شود.

انتقاد به رخشان اکنون به پیچ شکنجه ای شباهت دارد که در قرون وسطی برای گرفتن اعتراف بر پای زندانی می بستند. هر منتقد جدیدی خود را موظف می‌داند که پیچ انتقاد را یک‌دنده سفت تر کند.

نخستین منتقد رضا رخشان بهمن فیروز نام داشت. نامدار بی نامی که تا به امروز خبری از ایشان نبود و چه بسا پس از این نیز اثری از ایشان نباشد. چپ ایران از این پدیده‌ها زیاد به خود دیده است. صادق خوشمرام و سهراب صبح نمونه‌هایی از این شهابهای درخشان این چپند که می‌آیند و می‌زنند و می‌روند و ناپدید می شوند. به هر رو، فیروز گشایشگر حمله ای است که قرار است در هر گام بیرحمانه تر شود. نزد او رخشان متهم می‌شود که «تخم شک و بی اعتمادی را در میان فعالین کارگری فرانسه»v پراکنده است. ایشان به این معترض است که چرا رخشان اختلافات درونی جنبش کارگری ایران را به سطح اتحادیه های بین‌المللی کشانده است. البته ایشان اصلاً متوجه نیست که از نظر رخشان آنتی سندیکالیسم ربطی به درون جنبش کارگری ندارد و خود او هم به صراحت از «دوستداران ظاهری طبقه کارگر» نام برده است. بنا بر این اصل موضوع چیز دیگری است و آن هم این است که رضا رخشان رو به اتحادیه های جنبشی که متعلق به خود اوست در حال انتقاد از کسانی است که متعلق به این جنبش نیستند و این حق طبیعی اوست. این درک وارونه امثال آقای فیروز است که طرح اختلافات را درون کشور مجاز می‌بیند اما در جنبش بین‌المللی غیر مجاز می داند. این چه انترناسیونالیسم وارونه ای است که مرزهای کشوری را بر مرزهای طبقاتی مقدم می داند؟ لابد در انترناسیونال موهوم مورد نظر ایشان هم نمایندگان کارگران ایران مجاز نخواهند بود از عملیات ایذائی زعمای آقای فیروز انتقاد کنند. با این همه، پرداختن به جزئیات انتقاد آقای فیروز موضوع یادداشت حاضر نیست. مهم این است که انتقاد وی هنوز در همین حد باقی می ماند.

انتقاد بعدی متعلق به آقای اصغری، کارشناس مسائل جنبش کارگری در حزب مدرنیست کارگری (ببخشید: «کمونیست» کارگری) است. آقای اصغری دوز انتقاد را یک درجه بیشتر می‌کند و از رضا رخشان می‌خواهد که به مبارزه بر علیه جمهوری اسلامی بپیوندد. از افه شتری آقای اصغری بگذریم که با ذوق ادبی بیقواره ای رضا رخشان را قطره‌ای می‌داند که لابد باید به دریای جنبش ضد رژیمی ایشان بپیوندد تا قطره نماند. انتقاد آقای اصغری پیچ دور پای رخشان را کمی سفت تر می‌کند. اینجا دیگر صحبت از پراکندن تخم شک و تردید نیست. صحبت از این است که رخشان باید به مبارزه بر علیه جمهوری اسلامی بپیوندد. هیچ چیزی ایده‌آل تر از این برای آقای اصغری و حزب هاپالی هاپوی ایشان نیست که رخشان هم به مبارزه با شکوه این حزب با شکوه بپیوندد تا در آینده نزدیک یک کیس دیگر هم به کمپینهای بی پایان حزب پر افتخار ایشان افزوده شود که قطعاً برای لغو حکم احتمالی زندان 20 ساله رخشان به همه مجامع بین‌المللی مراجعه خواهد کرد. در هر حال آقای اصغری کارشناس یک حزب ضد رژیمی است و طبیعی است که این وجه از انتقاد نزد او برجسته‌تر باشد تا نزد آقای فیروز که هنوز تا ادعای رهبری مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران فاصله دارد. انصافاً اما آقای اصغری لااقل ادب را رعایت کرده است. امری که در انتقاد بعدی به هیچ وجه صدق نمی کند.

سومین انتقاد متعلق به بلبل خوش سخن و طوطی شکر شکن استودیوهای لس آنجلس، آقای علی جوادی است. آقای جوادی البته به کرات استعداد خویش را در تجمیع همه و هر گونه فضائل مدیائی به اثبات رسانده است و نشان داده است که نه تنها از لبخندهای ملیح در استودیوها برخوردار است، بلکه همچنین قادر است شکلکهای عبوسی هم از خود نشان دهد. البته آقای جوادی به احتمال زیاد متوجه نیست که شکلکهای ایشان بیش از آن که ترسناک باشد، مضحک است. به هر رو آقای جوادی در برخورد به رضا رخشان – و ایضاً سایر فعالین سندیکائی – فکل کراوات را کنار می‌گذارد و رعایت ادب را هم لازم نمی داند. در انتقاد اخیر به رخشان نیز، ایشان پیچ را از آقای اصغری تحویل می‌گیرد و تلاش می‌کند به او نیز یاد دهد که چطور می‌شود پدر یک مخالف را درآورد. از شرم آور بودن و کراهت نوشته رضا رخشان حرف می‌زند و از سندیکالیسم که کماکان مطرود است و نزد ایشان منفور. انتقاد ایشان البته همه جانبه است: هم ضدرژیمی است و هم ضد سندیکائی. به مضمون این انتقادات نمی‌پردازم که موضوع نوشته‌ای جداگانه و در دست تهیه از سوی عباس فرد است. برای بحث حاضر مهم این است که آقای جوادی دوز انتقاد را به اندازه‌ای افزایش می‌دهد که رضا رخشان یک ضدکمونیست و طرفدار رژیم معرفی می شود. آقای جوادی در عین حال متعجب است از این که چرا بیشتر مطالب کتبی رضا رخشان «... علیه کمونیسم و رادیکالیسم کارگری است؟»vi. منظور ایشان از «کمونیسم و رادیکالیسم کارگری» هم البته چیزی به غیر از افاضات مشابه ایشان نیست. پاسخ این سؤال را هم هر کسی که نامه متین و صمیمانه رخشان به سندیکاهای فرانسه و انتقاد هتاکانه و کینه توزانه آقای جوادی را خوانده باشد، به روشنی دریافت می کند. خیلی روشن است: به این دلیل که بخش نه چندان کوچکی از بورژوازی اپوزیسیون و خرده بورژوازی ضد کارگر ایرانی همان لباس «کمونیسم و رادیکالیسم کارگری» را بر تن کرده است. رادیکالیسم کارگری ای که درجه رادیکالیسمش را در ضدیت با تشکلهای مستقل فی الحال موجود کارگری و در میزان شعارپردازیهای توخالی اش محک می زند.

چهارمین انتقاد از آقای امید زارعیان، از مبارزان لغو کار مزدی است. انتقاد ایشان البته ظاهرا از جنس دیگری است. اما او نیز خود را هدف انتقاد رضا رخشان دیده است و معتقد است که رخشان «...خطاب به اتحادیه ها می گوید که مانع سر راه سازماینابی کارگران ایران جریانات کارگری ضد سرمایه هستند»vii. رخشان به دوستداران ظاهری طبقه کارگر انتقاد کرده است و از سندیکاهای فرانسه خواسته است که ضرورت ایجاد سندیکا را به دوستان ایرانی خود گوشزد کنند. معلوم نیست آقای زارعیان از چه زمانی خود و جریان خود را در زمره دوستان سندیکاهای فرانسه قلمداد می‌کند که این انتقاد را به خود گرفته است. تا جائی که ادبیات جریان متبوع ایشان و همین نوشته خود ایشان نشان می دهد، سندیکا از نظر ایشان عامل سر سپرده سرمایه است، چه فرانسوی باشد و چه ایرانی. بنا بر این ناراحتی آقای زارعیان اصلاً موردی ندارد. ایشان نه دوست سندیکاهای فرانسوی است و نه اصولاً باید آن انتقاد را به خود بگیرد. مگر ایشان سندیکاهای فرانسه را ضد سرمایه می‌داند که حالا از آن ناراحت می‌شود که چرا کسی به این سندیکاها گزارش داده است که گرایش ضد سرمایه مانع سازمانیابی کارگران ایران است؟ از همه این‌ها گذشته، مگر گرایش ایشان حقیقتاً مانع ایجاد سندیکا نیست و آن را با صدای بلند جار نمی زند؟ ایشان که باید از اظهارات رخشان خوشحال شود و به نیروی عظیم خود ببالد که مانع ایجاد تشکلهای «سرسپرده به سرمایه» شده است. به هر رو آقای زارعیان هم بازار را گرم دیده است و او هم میخواهد پیچ دور پای رخشان را سفت ترکند. رخشان سرسپرده سرمایه می‌شود و سوگلی حرم رفرمیسم سندیکائی – چه شباهت غریبی با موعظه های ناصر پایدار - و غیره.

و سرانجام آقایی به نام رضا شکیبا نیز طاقت این نیاورده است که از کنار این شیطان رد شود و سنگی پرتاب نکند. گویی سبقت گرفتن در اتهام فضیلت مشترک همه این نویسندگان است. آقای شکیبا هم به این کشف نائل شده است که «...رضا رخشان حرف دل نمایندگان رژیم اسلامی حاضر در اجلاس سالانه سازمان جهانی کار را زد».

باید منتظر ماند و دید که این رقابت در کوبیدن رضا رخشان تا کجا پیش خواهد رفت و نفر بعدی چه حکمی را صادر خواهد کرد. اما سؤال اصلی این نیست. سؤال اصلی حتی این نیست که آیا رضا رخشان طاقت این همه انتقاد را دارد یا نه. در این مورد فکر میکنم برعکس باشد. معلوم نیست که این پیچ پلاستیکی طاقت این همه فشار را دارد یا نه. سؤال اصلی این است که چرا چنین هجومی بر علیه رخشان شکل گرفته است؟ نامه رخشان چه چیز را تغییر داده است؟ به کدام هدف اصابت کرده است؟

رخشان نامه‌ای ساده نوشته است. نامه‌ای که هر کسی می‌تواند موافق یا مخالف آن باشد، از آن تعریف کند و یا به نقدش بنشیند و یا مثل بسیاری از موارد دیگر به سادگی از کنارش بگذرد. اما همین نامه ساده ظاهراً بسیاری نقشه ها را نقش بر آب کرده است. درست مثل اطلاعیه سندیکای هفت تپه به مناسبت روز جهانی کارگر که تصویر ایده‌آل چپ خرده بورژوا و بورژوا از دنیای شیرین پیوند جنبش کارگری با جنبش آزادیخواهانه را به هم ریخت، نامه رخشان به سندیکاهای فرانسوی نیز جشن برنامه‌ریزی شده چپ غیرکارگری را در هم ریخت. این چپ یقیناً ترجیح می‌داد که رخشان سکوت کند تا همینها بتوانند اعتبار سندیکاهای فرانسه را به جیب خود بریزند و از اعتبار این سندیکاها چماقی برای تکفیر سندیکاهای ایرانی بسازند. رخشان این بازی را به هم زد و نشان داد که جنبش کارگری ایران اجازه سوء‌استفاده از خود را به سایر جنبشهای اجتماعی نخواهد داد. نمایش هارمونیک اعتراض چپ ضدرژیمی با نامه رخشان به هم ریخت و به نمایشی کارگری بدل شد. علت کینه از رضا رخشان و انتقامگیری از او در این است و نه در چیز دیگری. او آب در خوابگه مورچگان ریخته است.



بهمن شفیق

24 خرداد 90

14 ژوئن 2011

نظر شما


یادداشتها



تاریخ کمون پاریس 1871

commune-cover

سیاست



تحولات جهان عرب

از نان و آزادی تا بمب و «آزادی»

آنچه در لیبی می‌گذرد یک تراژدی است. تراژدی مردمی که دست به انقلاب زدند، بی آن که برای انقلاب آماده بوده باشند. لیبی نارسائیها و ضعفهای انقلاب نان و آزادی در جهان عرب را به تما

آوانگارد پرولتاریای جهانی

کارگران مصر با سرعتی حیرت انگیز می روند تا به آوانگارد پرولتاریای جهانی بدل شوند. نه تنها موج رو به افزایش اعتصابات کارگری پس از برکناری مبارک، بلکه بیش از آن افقهای حاکم بر حر

احسان، انترناسیونالیسم و انقلاب نان و آزادی

دوران آشنائی ام با احسان کوتاه بود. احسان کوزه گری، دهقان زاده ای اهل شمال ایران که در جنگلهای میندانائو فیلی پین جان باخت. جوانی بود با هیکلی باریک اما ورزیده که سرسختی کار بر

از جنبش سبز تا جنبش نان و آزادی

  به‌محض این‌که جنبش نان و آزادی در مصر اولین گامِ انقلابی خودرا با صلابت هرچه تمام‌تر برداشت و با بیرون راندن حُسنی مبارک از مدار رسمی قدرت، مشت محکم دیگری به‌صورت

اساس تفاوت در شیوه های سرکوب نبود

وحید ولی زاده در شماره 82 نشریه خیابان طی یادداشتی ارزیابی کوتاهی از قیام خیابانی قاهره و تفاوت آن با درگیری های خیابانی پسا انتخاباتی در تهران انجام داده است. بررسی درسهای قیا

کامنتهای سبزینه بر مقاله ای سرخ

  بعضی از خوانندگان روشنگری هم اعجوبه هایی اندذ. به این کامنتها نگاه کنید.

از برلین تا شمال افریقا؛ از پایان تاریخ تا روز مبادا

سی و دو سال از انقلاب ایران می گذرد؛ انقلابی که از سوی مشاطه گران و ایدئولوگ های بورژوازی "آخرین انقلاب کلاسیک جهان" لقب گرفت. "مرگ کلان روایت ها" اعلام شده بود و همراه با آن است

فراخوان اتحادیه های کارگری به اعتصاب

  بنا بر گزارش الجزیره اتحادیه های کارگری در مصر وارد یک اعتصاب سرتاسری شده اند. بنا بر این گزارش در روز چهارشنبه بیش از 20000 کارگر دست به اعتصاب زده اند. 

یک درخواست

به نظر من جدال بر سر تبیین ماهیت جنبش انقلابی در جهان عرب یکی از مهم ترین عرصه های نبرد امروز است. روشن است که یک مؤلفه اصلی تبلیغات بورژوائی پر رنگ کردن حضور جریانات "خودی" خواهد

این جنگ را نباید واگذار کرد

همه شواهد نشان می‌دهند که انقلاب نان و آزادی در مصر در حساس‌ترین نقطه حیات خود قرار گرفته است. نقطه‌ای که در آن تکلیف آرایش سیاسی جامعه مصر در حال تعیین شدن است. و درست در