قذافی یک فرد نبود. موجود غریبی نبود که از آسمانی نامعلوم، خود را بر سرنوشت لیبی انداخته باشد. مهمترین عنصرِ نزدیک به نیمقرن تاریخ لیبی بود؛ نتیجهی تصمیم یک ملت (یا دست کم بخشی از یک ملت) در چهل سال پیش بود. نمایندهی بخشی از تاریخ لیبی بود. آینهای بود که جامعهی لیبی باید با دقت در آن مینگریست و پستیها و بلندیهای خود را در آن میدید. محصول کنش جمعی مردم لیبی و پیامدِ خواسته یا ناخواستهی کنشها و مناسبات یک جامعه بود؛ چرکِ جامعهی لیبی بود که در یک مقطع تاریخی خود را در قامت یک فرد و یک نظام سیاسی به ظهور رسانده بود. آلودگیای که در همهی جامعهی لیبی پراکنده است و بیش از همه در وجودِ جماعتِ کشندگانِ قذافی؛ جماعتی که جنونزده، با چشمان بسته بر جنازهی او شیهه کشیدند و پای کوبیدند چیزی جز فریادهای دیوانهوار خود نشنیدند.
اینان امروز دچار همان ناشنواییای هستند که قذافی تا دیروز دچارش بود. زبانِ اینان امروز به همان های و هویی گشوده است که زبان قذافی تا دیروز بود. نادیدن و ناشنیدنی که قذافی تا دیروز داشت را امروز اینان به ارث بردهاند. جماعتِ دستافشانِ امروز، بیش از آنکه از مرگ قذافی سرمست باشد، از بردنِ میراثِ او سرمست است. میراثی از تبختر و یکهسالاری. این جماعت، بیش از آن که مخالف باشد، رقیب است. رقیب جانشین قذافی. رقیبی شاید بیاخلاقتر. اگر معتصم، منتظر بود تا پدر به مرگ طبیعی بمیرد و او وارثاش شود، اینان چنین انتظاری را نیز برنتابیدند. اگر وارث قبلی، در میراثداریاش به جایگاهِ خانوادگی و نظامی خود متکی بود، وارثانِ نوظهور، به حمایت سرمایهداران خارجی تکیه دارند. اگر او در خدمت منافع خانوادگی و قبیلهای خود بود، اینان با منافع سرمایهداری جهانی همپیمان شدهاند.
کشتن قذافی، پاک کردنِ بدیهای جامعهی لیبی نبود. عصبانیت از قذافی، عصبانیت مردمی بود که عیبشان به رخشان کشیده شده و آلودگیشان، پیش چشمشان گذاشته شده بود. عصبانیت از قذافی، عصبانیت از پلیدیهای خویش بود. کشندگانِ قذافی، آلودگیهای خود را پوشاندند بدون آن که درکی از عملی که انجام میدهند داشته باشند. ولی این کار را باید مخفیانه میکردند. اما دوربینها حاضر بودند. باید حواسها پرت شود. نباید گذاشت اندیشه آرام بگیرد و کسی در آن فرو رود. باید فریاد کشید، جنجال کرد. و فریاد کشیدند و جنجال کردند.
در شرایط سخت، همیشه لمپنها هستند که خود را به خط مقدم میرسانند. آنها که پرسشی برایشان نمانده است؛ آنها که چیزی ذهنشان را به چالش نمیکشد؛ تکلیفشان با خودشان روشن است؛ اما نه در اثر اندیشهی بسیار، که از آنرو که «غریزه» دچار شک و پرسش نمیشود. کشندگان قذافی، رها در کفِ تندباد غریزه، بر جنازهاش زدند و رقصیدند، بدون آن که از معنای عمل خود آگاه باشند.
و فقط آنها نبودند. هر کس به سهم خود بر این سُرنا دمید: جماعت کشندگان، با پایکوبی و دستافشانی؛ طراحان خارجیِ نمایشنامه، با ارسال پیغامهای آنچنانی؛ و رسانههای بزرگ با انتشار هیجان آمیز تصویرهای ولوله و شادمانی و خبرهای پیدرپیِ پیغامهای پرکبکبهی چهرههای جهانی. شاید صادقانهترین کلام را رئیس بزرگ بر زبان آورد – که انگار چنان به قدرت خویش اطمینان داشت که نیازی به پرده پوشی ندید. اوباما گفت: «ما به اهدافمان در لیبی رسیدم؛ بدون این که حتا یک نیروی نظامی در لیبی داشته باشیم. ما شاهد گسترش اقتدار و عظمت آمریکا در سراسر جهان هستیم». این سخن، هرچند استفادهی داخلی و انتخاباتی داشته باشد، افشا کنندهی حال و هوای درونیِ طراحان نیز هست. کسانی که با این مرگ، حالا آمادهاند تا از لاشهی به جا مانده از لیبی تغذیه کنند.
قذافی نباید کشته میشد. باید محاکمه میشد. نه به خاطر رعایت حقوق انسانی؛ نه به خاطر حفظ ارزشهای اخلاقی. اینجا از منظری حقوقی یا اخلاقی صحبت نمیکنم. از منظری اجتماعی حرف میزنم. با قذافی باید گفتوگو میشد. نه گفتوگویی سیاسی – که قذافیِ شکست خوردهی اسیر شده، دیگر جایگاهی سیاسی نداشت – گفتوگویی اجتماعی. که شخصی مثل قذافی، همچنان جایگاه اجتماعی بسیار مهمی داشت (و دارد)، و اتفاقاً اهمیت اجتماعیاش در آن شرایط بود که با کنار رفتن جایگاه سیاسیاش میتوانست خود را نشان دهد. قذافیِ اسیر، در خارج از قدرت، دیگر نمیتوانست گوش-بسته بماند؛ دیگر نمیتوانست زیادهگویی کند. میتوانست مثل آدم حرف بزند و چیزهایی را که سالها از سر تبختر، حاضر نشده بود بر زبان بیاورد، بگوید. پرسشهایی را که حاضر نشده بشنود، بشنود.
باید با قذافی حرف میزدند. قذافی، یک فرد نبود، بخشی از جامعه و تاریخ لیبی بود. گفتوگو با قذافی، گفتوگوی بخشی از جامعهی لیبی با بخشی دیگر بود. گفتوگوی بخشی از تاریخ لیبی با بخشی دیگر بود. گفتوگوی لیبی بود با تاریخ و گذشتهی خویش. لیبی در این مقطع، فرصتی تاریخی داشت برای بازخوانی و اندیشهی گذشتهی خود. فرصتی که چهل سال، حضور قذافی آن را به تأخیر انداخته بود؛ و حالا مرگ او آن را (دستکم بخشهای مهمی از آن را) بر باد داد.
سؤالهای زیادی بود که باید از قذافی پرسیده میشد و جوابهای بسیاری بود که قذافی باید میداد. قذافی باید میماند و در دادگاه حرف میزد. دادگاهی که شاید چندین سال به طول میانجامید. و در این سالها، شاکیانِ بسیار، پرسشگرانِ بسیاری بودند تا پرسشهای چهلساله را بپرسند. و در این مدت، قذافی (و هواداراناش) شاید فرصتی مییافت تا پاسخهای خود را مدون کند، تا خاطرات خود را بنویسد؛ و چهرهی دیگری از خود نشان دهد که چهل سال فرصتاش را نیافته بود. محاکمهی قذافی، مناظرهای تاریخی بود میان وکیلان مدافع، و قبایلِ هوادارِ قذافی با شاکیان، و قبیلههای مخالف. در این جامعهی قبیلهایِ مبتنی بر جنگ، محاکمهی او، تمرینی بود برای گذار از جامعهی جنگجو به جامعهی مبتنی بر گفتوگو. متنهایی که از این مراسم حاصل میشد، منبع بخش مهمی از تاریخ لیبی و مادهی سالها اندیشه و تفکر در راه بازسازی رفتار اجتماعی و مناسبات انسانی جامعهی لیبی میبود.
مرگ قذافی زخمی است که شکاف جامعهی دوپارهی لیبی را خونآلود کرده است. بان کیمون، از دیگر بازیگرانِ تراژدی، همراه با دیگران بر فراز جسد قزافی شادمانی کرد اما گفت «بلافاصله باید به یاد بیاوریم که این، آغاز راه است. راهی به سوی دموکراسی». بله، مرگ قذافی آغاز راه است، اما راهی خونآلود. و نه به سوی دموکراسی. دموکراسی قرار است بازیای بُرد-بُرد باشد. اما حالا یک طرف شکست خورده است. شکست مهم نیست، تحقیر شده است. قذافی را فقط نکشتند. با رقصیدن روی جنازهاش، او را که نماد یک جناح از لیبی بود تحقیر کردند. این شروع راه است. حالا توپ در زمین تحقیر شدگان است. حالا آنها هستند که باید تکلیف خود را روشن کنند. در این دعوا، هیچکس بخشش و بزرگواریای نه کرده است و نه دیده است. چهل سال تحقیر و توهینِ قذافی را حالا مخالفان یک روزه جبران کردند. و حالا تحقیرشدگان منتظر خواهند بود تا در یک روز موعود، شاید چهل سال دیگر، این تحقیر را تلافی کنند. کاش نیروهای مخالفی که در آن روز تاریخ لیبی را ورقی دیگر خواهند زد، به سطحی از بزرگواری رسیده باشند که معنای بخشش را بفهمند.
برگرفته از وبلاگ
http://ghaloghil.persianblog.ir/post/64


