اینجا تایلند است و یک بار دیگر مردم به خیابانها ریخته اند. این بار اما مردمی به خیابانها ریخته اند که حق این کار را ندارند. این زرد پوشان طبقه ممتاز نیستند، سرخ پوشان زاغه های بانکوک و مهاجرین تازه به شهر آمده شمال تایلندند. اینها زردپوشانی نیستند که بر علیه دولتی منتخب به اشغال فرودگاهها دست زده باشند، سرخ پوشانی هستند که بر علیه دولتی غیر منتخب برای پس گرفتن رأی خودشان آمده اند. دولتی که در هیچ انتخاباتی شرکت نداشت تا برنده شود. چیزی که این مردم نمیدانستند این بود که «رأی منو پس بده» همه جا خریدار ندارد. نه سی ان ان و نه بی بی سی برایشان برنامه ویژه گذاشتند و نه استودیوهای ویژه کارشناسان مدیائی به دادشان رسید. هیچ هنرپیشه انساندوستی هم در هیچ فستیوالی مچ بند قرمز به دست نبست و شال قرمز بر گردن نینداخت. «افکار عمومی جهانی»، چه واژه مسخره ای. سرخپوشهای تایلند مردمی «بی کیفیت» بودند، میشد بر فرش قرمز فستیوالها راه رفت، اما نمیشد شال قرمز بر گردن انداخت. سرخپوشها به خون سرخ خود غلطیدند، احساسات دمکراتهای انساندوست اما جریحه دار نشد. یا آنها انساندوست نیستند و یا سرخپوشهای تایلند هنوز انسان نیستند. جهانی از این پلشت تر و زشتتر نمیتوان یافت.
سکوت و باز هم سکوت. این پژواک جنگ خیابانی تایلند در «افکار عمومی جهانی» بود. سی نفر کشته در یک روز؟ باشد، سی ثانیه خبر هم در لابلای اخبار می آوریم. و چه خوب که لشگر مزدوران مدیای سرمایه بیش از این به میدان نیامدند. هر چه باشد نمیتوان آنان را به دو روئی متهم کرد. آنان با صداقت تمام به کشتار معترضین بانکوک پشت کردند. هیچ تصویری از لحظه به خاک افتادن رهبر سرخپوشها به جهان مخابره نشد که در حال مصاحبه با ژورنالیستها و جلو چشم همگان با گلوله ای در سر از پا در آمد. هیچکس شاهد جان دادن خبرنگاری نبود که تظاهر کنندگان سرخ بر موتور سیکلتی سوار کردند تا بلکه بتوانند با رساندنش به بیمارستان نجاتش دهند. هیچکس چهره به خاک افتادگان باریکادهای بانکوک را ندید. آنان کشتگانی گم نام ماندند. آنان فاقد چهره اند و در جهان مدیائی امروز این چهرهها هستند که سمپاتی می آفرینند.
نباید از حضرات خواست که سکوت خود را بشکنند. آنهایی که سکوت نکردند، بدترین دروغها را تحویل مردم دادند. روزنامه هایشان تیتر زدند «آنارشی در بانکوک» و «سرخپوشها از جنگیدن لذت می برند» و رؤسای دولتهایشان از همان آغاز درگیری در خیابانهای بانکوک «طرفین را به خویشتنداری» فراخواندند و مفسران و صاحبنظرشان هم از این اظهار تأسف کردند که دولتهای «دمکراتیک» نمیتوانند در اوضاع دخالت کنند، زیرا که «دولت تایلند مسأله را موضوعی داخلی اعلام کرده است». گویی اینها همانهایی نیستند که در قبال یوگسلاوی با صدای بلند فریاد برآورده بودند که «حق تعیین سرنوشت ملل» جهانشمول تر از «حق اعمال حاکمیت دولتهای مستقل» است و بمبهایشان را برای «حفظ حقوق بشر» بر بلگراد فروریختند. گویا اینها همانهایی نیستند که نیروهای واکنش سریعشان در اقصی نقاط دنیا آماده عملیات فوری برای «حفظ حقوق جهانشمول بشر» است. گویی اینها همانهایی نیستند که همه امکاناتشان را در اختیار سبزهای ایران قرار داده بودند و پشیزی هم ارزش برای حق حاکمیت رژیم اسلامی در مسائل داخلی قائل نبودند. گویی اینها همان سازمان دهندگان انقلابات رنگی در اوکراین و گرجستان و قرقیزستان نیستند. سرخپوشهای تایلند معنای واقعی «جهانشمول بودن حقوق بشر» در جهان معاصر را لخت و عریان به همه نشان دادند. این حقوق جهانشمول چیزی نیست جز انترناسیونالیسم کاپیتال. این همان چهره جهان وطنی سرمایه است. سرخپوشهای تایلند نه کمونیست بودند و نه خواهان حکومت کارگری. آنها فقط برای سرمایه جهانی «خودی» به حساب نمی آمدند.
سرخپوشهای تایلند همه گناهانی را که نباید مرتکب می شدند، شدند. آنان دروغ بزرگ دمکراسی را باور کردند و برکناری دولتی را خواستند که بدون رأی بر سر کار آمده بود. چه گناه بزرگی. آنان نفهمیدند که دمکراسی فقط تا آنجا دمکراسی است که دستی به بنیانهای نظم نبرد. آنان نفهمیدند که حکومت اکثریت بر اقلیت فقط تا آنجا اعتبار دارد که آن اکثریت نخست به اراده اقلیت حاکم بر نظام طبقاتی گردن نهاده باشد. آنان نفهمیدند که هر گونه شک و تردید در این عبودیت با مرگ پاسخ خواهد گرفت. هیچ چیز سمبلیک تر از محل وقوع جنگ خیابانی تردید سرخپوشها در وفاداری به بنیانهای نظم را به نمایش نمی گذاشت. آنها زاغه های خود را رها کردند و باریکادهای خود را در منطقه تجاری بانکوک بر پا کردند. چه حرکتی نمادین تر از این میتوانست بیحرمتی حریم گردش سرمایه را نزد آنان به نمایش بگذارد. شاید فکر میکردند که با به دست گرفتن شریانهای نبض تجارت در بانکوک قادر خواهند بود که حریف خود را به زانو درآورند. و پیراهن سرخها چه تلخ بهای این نفهمیدن را پرداختند. آنها نفهمیدند که نبض این نظام با اشغال این یا آن محله، این یا آن کارخانه از کار نمی افتد. نبض این نظام آنجائی از کار میافتد که نظم امور در ذهن حکومت شوندگان به هم بریزد و قداست مرز بین بالا و پایین از میان برود. برای برقراری مجدد این نظم، مدافعان آن تردیدی در به خون کشیدن یاغیان و نابودی سنگرهایشان به خود راه نخواهند داد. حتی اگر این سنگرها خانهها و کارخانه ها و شرکتهای خود حاکمان باشد، حتی اگر این سنگرها کل کشورشان باشد.
آیا تردیدی در این هست که جهان امروز بیش از هر چیز به انترناسیونال انقلابی کارگران نیاز دارد؟
بهمن شفیق
31 اردیبهشت 89، 21 مه 2010

























