نویسنده این مقاله موری اسمیت در لوگزامبورک زندگی میکند و عضو حزب ضدسرمایه داری "دای-لیک" است. او یکی از اعضای سابق رهبری حزب سوسیالیست اسکاتلند است.
موری اسمیت
ترجمه: سایت جنبش کارگری
الان بنظر میرسد که بتوان از نتایج جنبش اجتماعی وسیعی که علیه اصلاح (یا دقیقتر گفته باشیم ضد اصلاح) سیستم بازنشستگی در فرانسه که در چند ماه گذشته در جریان بود یک جمعبندی ارائه داد. برای اینکار یک بازنگری در موضوعات و خواستها ی این جنبش و چگونه شکل گیری آن و مواضع طرفهای مختلف درگیر در آن لازم است. ودر آخر به چیزهایی که ممکن است در واکنش به آن بوجود آید و پیامدهای آنها میپردازیم.
بنظر میرسد که هدف فوری اصلاحات پیشنهادی رئیس جمهور فرانسه نیکولای سرکوزی و دولتش بسیار روشن و صریح باشد. قرار است با افزایش سن حداقل برای بازنشستگی از 60 به 62 و سن بازنشستگی کامل از 65 به 67 ، تعداد سالها برای پرداخت بیمه بازنشستگی توسط کارکنان را بالا ببرند. اما در پشت این هدف فوری هدف بلندمدت تر این اصلاحات نهفته است: از بین بردن سیستم بازنشستگی دولتی و سوق دادن کارگران به سوی عضویت در برنامه های بازنشستگی بخش خصوصی تا بدین وسیله بنگاه های بازنشستگی از سود بیشتری برخوردار شوند.
باید یادآوری کرد که توسعه بنگاه های بازنشستگی بخش خصوصی در فرانسه آنچنان که در کشورهای دیگر رشد کرده اند نبوده است.
این نخستین سعی برای اصلاحات در سیستم بازنشستگی در فرانسه نیست. قبلا نیز یک بار دوره های پرداخت بیمه بازنشستگی در سال 1993 و 2003 برای بخش خصوصی و سپس بخش دولتی طولانی تر شده است. و پرداخت حق بازنشستگی به جای دستمزد کارگران، ترجیحا بر اساس تغییرات شاخص بورس محاسبه گردید. از سال 1993 ارزش یک سهم بازنشستگی حدودا بیست درصد پایین آمد. یک میلیون بازنشسته زیر خط فقر و بیش از پنجاه درصد بازنشسته ها کمتر از هزار یورو ماهیانه دریافت میکنند. (حداقل دستمزد در فرانسه 1337.70 یورو در ماه است). این آخرین اصلاح هم نخواهد بود. در سال 2013 یک بازنگری دیگر برای بازنشستگی، پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 2012 نیز در راه خواهد بود.
رویشهای جنبش
بمحض اینکه روشن شد اصلاحاتی در کار است حتی قبل از اینکه جزئیات دقیق آن بچاپ برسد جنبش علیه اصلاحات آغاز شد. نخستین اعتصاب یکروزه در 23 مارس 2010 با دو روز دیگر در 27 می و 24 ژوئن دنبال شد. موج های جنبش بعد از تعطیلات تابستانی با دو و نیم میلیون تظاهر کننده در 7 دسامبر واقعا بالا گرفت و در اواسط اکتبر این تعداد به بالاترین مرز خود با حضور سه و نیم میلیون در در خیابانها افزایش یافت. به دلیل اینکه تظاهر کنندگان متفاوتی در روزهای مختلف در تظاهرات شرکت میکردند، بنابر تخمین روزنامه لوموند تعداد آنهایی که در این جنبش شرکت کردند در مجموع به مرز هشت میلیون نفر نیز رسید.
فراخوان تظاهرات توسط اینترسندیکا (بیناسندیکا) که یک کمیته هماهنگ کننده از کنفدراسیون اتحادیه های کارگری فرانسه است و از بزرگترین تا کوچکترین و از میانه روترین تا رادیکالترین آنها را نمایندگی میکرد اعلام می شد. اینترسندیکا در طول هشت ماه جنبش به فعالیت خود ادامه داد و بمثابه اولیای بی چون و چرای امور برای تعیین زمان روزهای تظاهرات سراسری در سطح ملی عمل نمود.
این نخستین بار نبود که یک چنین اینترسندیکایی وارد عمل می شد. پیشتر از آن نیز درمواردی فعال شده بود، که میتوان به طور مشخص جنبش ضد اصلاحات بازنشستگی در سال 2003 (هر چند که کنفدراسیون دموکراتیک کارگران فرانسه "CFDT" پس از توافقاتی با حکومت از آن کنار گرفت و از حضور فدراسیون همبستگی که جریانی رادیکال بود جلوگیری شد) و همچنین جنبش سال 2006 که برنامه " CPE " حکومت (که طرح قانونی برای پایین آوردن مقدار حداقل دستمزد برای کارگران جوان که وارد بازار کار می شدند بود) را به شکست کشانید، نام برد. نکته مهم این بود که اینترسندیکا بخاطر موضوعات مطرح شده در جنبش سال 2006 توانست دانشجویان و اتحادیه های دانش آموزان مدارس را نیز با خود همراه کند. اینترسندیکا همچنین در اوایل سال 2009 نیز در یک روز اعتصاب عمومی علیه سیاستهای ریاضتی حکومت کارایی خود را نشان داد.
نقش اتحادیه ها
نقش مرکزی ایفا شده توسط سندیکاها اتفاقی نبود. آنها در این دوره نقش بی نظیر اولیای امور را بعهده داشتند. صرف نظر از اینکه درمورد اشتباهات آنها، عدم موفقیت هاشان و یا ضعف و محدودیت هایشان، فردی و یا جمعی، چه فکر می کنیم، برای میلیونها کارگر آنها بمثابه ابزار دفاعی محسوب می شوند. هیچیک از احزاب سیاسی توانایی به خیابان آوردن میلیونی مردم را ندارند. حتی حزب سوسیالیست علیرغم داشتن حمایت انتخاباتی و یا دیگر نیروهای چپ تر از آن نمی توانند اینکار را انجام دهند. این نقش مرکزی اتحادیه ها، هر چند نه به تنهایی، اما ارتباط هایی با سنتهای جنبش کارگری در فرانسه دارد. اتحادیه ها در اعتصاب عمومی سال 1936 و 1968 و در بسیاری از جنبشهای دیگر نقشی مرکزی بازی نمودند، اما در پشت مهمترین فدراسیون اتحادیه ها یعنی فدراسیون سراسری کار "CGT" ، در آن زمان حزب کمونیست فرانسه ایستاده بود، که نقش رهبری طبقه کارگر را به عهده داشت. اما امروز دیگر هیچ حزبی این نقش هژمونیک را ندارد.
این وحدت اتحادیه های کارگری بود که هر چند در گذشته همیشه اینچنین نبود – حتی خیلی کمتر - که امکان جنبشی در این وسعت را بوجود آورد. هیچیک قادر نبودند که به تنهایی اینکار را انجام دهند. بطور مشخص " CFDT " دلایل زیادی داشت که همراه این جنبش شود. با ترک جنبش در سال 2003 بسیاری از اعضای خود را از دست داد که به اتحادیه" CGT " و اتحادیه همبستگی پیوستند. اما وحدتی که این جنبش را امکانپذیر نمود محدودیتهایی را نیز بر آن اعمال نمود. اینترسندیکا هیچگاه فراخوان همه جانبه برای یک اعتصاب سراسری پیگیر برای شکست اصلاحات را در سر نداشت. نه فقط "CFDT" و اتحادیه های میانه روی کوچک دیگر بلکه همچنین "CGT" (آنچنانکه در سال 2003 بروشنی نشان داد) برای اینکار آماده نبودند. این عمل مطمئنا موثرترین اسلحه ایی بود که میتوانست حکومت را شکست دهد اما رهبران اتحادیه های کارگری هیچگاه قصد اینکار را نداشته و نخواهند داشت.
فقط فدراسیون همبستگی بود که بطور مداوم از چنین خطی دفاع نمود اما در اقلیت بسیار کوچکی قرار داشت. قبل از مطرح شدن سوال اعتصاب عمومی و در سرتاسر این دوران، موضع اینترسندیکا درمجموع صرفنظر کردن حکومت از اصلاحات نبود، بدنه اصلی اینترسندیکا علاقه خود را برای مذاکره اعلام کرد و تنها از این شکایت داشت که چرا حکومت با آنها درمورد این موضوع مشورت نکرده است.
پاسخ احزاب چپ
اگرچه احزاب چپ خود به تنهایی نمی توانستند میلیونها نفر را در خیابانها بسیج کنند اما همه آنها فعالیتهای ابتکاری اینترسندیکا را حمایت کردند. حزب سوسیالیست این حمایت را با مکث و تردید و ارائه توصیفات و ملاحظات دروغین دنبال نمود. موضع رسمی حزب سوسیالیست دفاع از حق بازنشستگی در 60 سالگی بود اما موافق این نیز بود که برای احیای این حق بتوان پرداخت بیمه را تا 41.5 سال بالا برد که در واقع موضعی قبلی را بی محتوا مینمود. دومینیک استراوس خان رئیس صندوق بین المللی پول و احتمالا کاندید انتخابات ریاست جمهوری سال 2012 از طرف حزب سوسیالیست و دیگر رهبران راستگرای حزب از موضع مخالفت حزب با بالا بردن سن بازنشستگی فاصله گرفتند. حتی مارتین اوبری منشی اول حزب سوسیالیست پس از توافق مجلس با بالا رفتن سن بازنشستگی به 62 سال مجبور به چرخش سریع در مواضع خود شد.
نیروهای چپ تر از حزب سوسیالیست بیدرنگ و آشکارا موضعی در مخالفت با اصلاحات گرفتند که نخست با عریضه ایی که سازمانهای " ATTAC " و " FC " (گروه های چپ روشنفکری) در 7 آوریل سال 2010 نوشتند، شروع شد و سپس با استقبال و امضای بسیاری از افراد عضو احزاب و جمعیتها ادامه یافت. این افراد و جمعیتها اغلب شامل نمایندگان اتحادیه ها، روشنفکران و نمایندگان همه احزاب که در چپ حزب سوسیالیست --چون حزب کمونیست فرانسه، سبزها، حزب ضد سرمایه داری نوین، حزب چپ، و غیره-- قرار میگیرند، بودند. در این لیست تعداد زیادی از اعضای حزب سوسیالیست و تعدادی از رهبران آن نیز بود. جمعیتهایی که برپایه این عریضه شکل گرفت نقش مهمی در توضیح محتوای اصلاحات به مردم و بدست آوردن حمایتشان بازی نمودند که آن را به خصوص در قدمهای نخست و جلسات مشترکی که بین آنها در سراسر کشور برگزار شد میتوان مشاهده نمود.
عمق و وسعت جنبش آنچنان بود که ناگزیر آن را با جنبش های اجتماعی پیشین فرانسه مقایسه میکردند. این جنبش از نقطه نظر دامنه خواستهای جنبش و تعداد مردمی که به آن پیوسته بودند بعد از سال 1968 بزرگترین بود. در سال 1995 جنبش اعتصابی خیلی قویتر بود و بتوسط کارگران راه آهن رهبری میشد، اما به گستردگی این جنبش نبود.
چرا اعتصاب عمومی پیگیری نشد؟
وقتی شما این جنبش را با جنبش اجتماعی سال 1968 مقایسه میکنید این سوال پیش می آید که چرا اعتصاب عمومی پیگیری نشد؟ البته همانطور که دیدیم رهبری اتحادیه ها قصد آنرا واقعا نداشتند، و فراخوان دو اعتصاب عمومی سراسری در سالهای 1936 و 1968 در فرانسه را نیز رهبری اتحادیه ها نداده بودند. شروع و گسترش این اعتصاب ها از محل کار بود و فقط مسئولیت آن در سطح کشور را اتحادیه ها به عهده گرفتند. اما چرا اینبار این اتفاق رخ نداد؟
پاسخ ساده ایی به این سوال وجود ندارد اما بخش مهمی از دلیل آن به تغییراتی که در طبقه کارگر صورت گرفته، برمیگردد. اگرچه هنوز درمواردی تمرکز کارگران و بعضی از بخشهای استراتژیک --جائیکه اعتصاب میتواند تاثیر بسزایی بگذارد (آن چنانکه در همین جنبش اخیر دیدیم)-- وجود دارد اما وضعیت طبقه کارگر دیگر هیچ تشابهی با سال 1968 ندارد. بسیاری از استحکامات بزرگ طبقه کارگر و اتحادیه ها در صنایع سنگین در فرانسه همانند دیگرکشورها ازبین رفته است. خصوصی سازیها تعمیق یافته اند. کارگران هرچه بیشتر منزوی شده اند، واحدهای کار کوچکتر شده اند، محلهای کار بدون اتحادیه بیشتر شده است، مشاغل مشروط بیشتر شده، بیکاری و تهدید به بیکاری بسیار است، بدهیهای خانواده ها سنگین تر شده است. این نکات در حقیقت بر بسیاری از رده های مختلف فعالین و مبارزین جنبش که برخلاف رهبران اتحادیه ها خواست اعتصاب عمومی سراسری را در سر داشتند تاثیری گذاشت که آنها نیز درباره امکانپذیری آن تردید کنند. نکته دیگر مطمئنا فقدان یک چشم انداز باورکردنی برای یک تغییر اجتماعی بود که در هر دو جنبش سالهای 1936 و 1968 وجود داشت. سوسیالیسم در این دو جنبش برای توده های میلیونی هر چند که احتمالا چشم انداز بلاواسطه ایی نبود اما در یک افق بلند مدت قابل تصور بود.
بیشتر از اینکه بخواهیم آنرا با جنبش سال 1968 مقایسه کنیم، جالبتر است اگر وضعیت جنبش 2010 را در زنجیره مقاومت در برابر نئولیبرالیزم پانزده سال اخیر که در سطح کشور در سالهای 1995، 2003، و 2006 همچنین تا انتخابات اتحادیه اروپای سال 2005 تداوم یافت قرار دهیم. اگر به جوانب مختلف و اشکال مختلف مبارزه در این جنبش بنگریم خواهیم دید که این جنبش متاثر از تجارب ایندوره است. همزمان در جهت رشد و توسعه آنها نیز هست. در قدم اول می بینیم که همانند جنبشهای پیشین این جنبش حمایت گسترده عمومی را با خود داشته که بمرور بدان افزوده شده است و ریزش نداشته و در پائیز حتی به 70 درصد نیز رسید. این حمایت در بین کل عموم بود. بین کارگران این حمایت بیشتر بود. در ماه سپتامبر سرشماری "CSA" نشان داد که 89 درصد از کارگران بخش دولتی و 76 درصد از کارگران بخش خصوصی مخالف اصلاح قانون بازنشستگی هستند.
پشتوانه جنبش، مجموعه اعتصابهای یکروزه و تظاهراتی که از 800،000 تظاهر کننده در ماه مارس شروع و به سه و نیم میلیون نفر در ماه اکتبر رسید، بود. اما درکنار این پشتوانه چیزهای دیگر بسیاری درحال اتفاق بود. درهر روز تظاهرات سراسری خیلی از کارگران نه فقط به خیابان آمدند بلکه اعتصاب نیز کردند. برای شرکت در همه فعالیتها و روزهای تظاهرات جنبش میتوانست روی بعضی از بخشها حساب باز کند مثل کارگران راه آهن و معلمان و بسیاری دیگر. تصمیم برپایی تظاهرات در روز تعطیلی شنبه 2 اکتبر در بین بسیاری از مبارزین مورد استقبال قرار نگرفت. اما تظاهرات در اینروز این امکان را به کارگران بیشتری داد بخصوص کارگران بخش خصوصی که از جنبش دفاع می کردند اما آمادگی پیوستن به اعتصابات را نداشتند چراکه در بسیاری از موارد به از دست دادن کارشان منجر می شد. در روزهای فعالیتهای سراسری یک سری فعالیتهای محلی نیز علاوه بر آن در اماکن جنبش بخصوص در شهر مارسی صورت پذیرفت. و در سطح محلی موضع مبارزین اغلب در چپ رهبری اتحادیه قرار داشت و خواهان ملغی کامل پروژه رفرم و نه مذاکره بر سر آن بودند.
نقطه بالای رادیکالیزه شدن
جنبش در اواسط اکتبر به بالاترین نقطه خود رسید. پس از یکروز تظاهرات در 12 اکتبر بسیاری از بخشها در اعتصاب، بطور دائم یا موقت باقی ماندند و این تا روز 19 اکتبر ادامه یافت. تمرکز در این مرحله بر روی فعالیتهای رادیکال بود. بخشهای کلیدی در ایندوره وارد اعتصاب پیگیر شدند. همه پالایشگاههای فرانسه متوقف شدند و کارگران بنادر و رانندگان نفتکشها (که در فرانسه اغلب دستمزد می گیرند و برای خود کار نمی کنند) به آنها پیوستند. بعضی از این بخشها دلایل مربوط به خود را علاوه بر موضوع اصلاحات در قوانین بازنشستگی نیز برای پیوستن به اعتصاب داشتند برای مثال اعتراض علیه پروژه خصوصی سازی بنادر و یا خطر بسته شدن و یا انتقال پالایشگاهها به مناطق دیگراز آنجمله بودند. عامل کلیدی دیگر بسیج توده ایی دانش آموزان مدارس در جنبش بود که مدارس خود را تعطیل و یا تسخیر نمودند و با درصد کمتری میتوان دانشجویان دانشگاهها را نیز که به تازگی پس از تعطیلات تابستانی گشوده شده بودند بدان اضافه نمود.
در این مرحله از جنبش، اعتصابها با اشکال عمل مستقیم نیز همراه شد. پالایشگاههای نفت تنها در اعتصاب نبودند بلکه همانند بنادر مسدود شده بودند. ده ها تانکر نفت خروجی های شهر مارسی را مسدود نموده بود. اتوبانها همگی توسط رانندگان کامیون و خطوط راه آهن و مناطق صنعتی مسدود شده بودند. این فعالیت ها توسط کارگران بخشهای مختلف و همچنین دانش آموزان به اجرا گذاشته می شد. شاید مهمترین موضوع قابل توجه این باشد که با هرچه بیشتر رادیکالیزه شدن جنبش حمایت مردمی برای آن نیز بیشتر می شد. حمایتهای مالی از سوی مردم برای اعتصابیون بی دریغ افزایش می یافت.
در اوج جنبش یک سرشماری در 20 و 21 اکتبر (هاریس- ماریان) نتایج بی نظیری را نشان داد: 69 درصد از مردم از اعتصابها و تظاهرات پشتیبانی میکردند (92 درصد از آنها چپ بودند)، 52 درصد از اعتصاب وسائل حمل نقل عمومی حمایت میکرد (77 درصد از آنها چپ بودند)، 46 درصد مردم مسدود کردن پالایشگاههای نفت را تائید میکردند (70 درصد از آنها چپ و 57 درصد از آنها کارگران یدی بودند). ترکیب اشکال مبارزه از تظاهرات میلیونی توده های مردم گرفته تا اعتصابهای رادیکال و عمل مسقیم مبارزین، نه تنها به جنبش عمق و اهمیت بخشید بلکه این امکان را نیز فراهم آورد که از تله "همه چیز یا هیچ چیز" یعنی یا اعتصاب عمومی سراسری یا دلسردی وبسیج نشدن بگریزند. در آینده نیز ما شاهد اشکال مختلف فعالیتهایی که در این جنبش ظاهر شدند خواهیم بود.
"نه پیروز، نه شکست خورده"
جنبش در پایان خود پیروز نشد. حکومت بر مواضع خود پافشاری نمود و قانون را مجلس بتصویب رساند، پلیس پالایشگاههای نفت را گشود و از کشورهای دیگر بنزین وارد کردند. در اواخر ماه اکتبر کاهش نیروی محرکه و انگیزه های جنبش شروع شد. اما در قدم نخست چیزی که اتفاق افتاد غیرقابل پیش بینی نبود. حتی علیرغم اینکه جنبش برای یک اعتصاب عمومی سراسری کم آورد اما اگر می توانست آن مرزی را که در اواسط اکتبر بدست آورده بود تداوم بخشد آنگاه حکومت وادار به پرداخت بهای سنگین سیاسی و اقتصادی می شد. اما "نه پیروز" به معنای شکست سنگین نیست. این همانند شکست مردم در بریتانیای سال 1985 نیست. رئیس جمهور سرکوزی شاید بخواهد که مارگارت تاجر فرانسه باشد اما مطمئنا اینطور نیست. این یک شکست تاکتیکی است، که شاید یک پیروزی گرانقدر برای سرکوزی به نظر برسد. این شکست بهیچ وجه از نوعی نبود که موجب دلسردی و ازهم پاشی مردم برای ادامه مبارزه در آینده شود.
توانایی و تحکیم این جنبش نشانی است از عمق نارضایتی از سرکوزی و حکومت او. این موضوع حول مساله بازنشستگی شفاف شد و مردم بدان بسیار حساس هستند. باور مردم که کاملا عادلانه نیز هست براین است که آنها میبایستی حق بازنشستگی معقول را در سنی که هنوز بتوانند از آن لذت ببرند داشته باشند. اما همچنین عوامل دیگری نیز در کار است. احساس فراگیری وجود دارد که این اقدام نئولیبرالی بیش از حد زیاده خواهانه است که پس از این نیز با اقدامات دیگری دنبال خواهد شد. و اینکه بالاخره باید جایی جلوی آن را گرفت و متوقفش نمود. این سوال مطرح است که این چه جامعه ایی است و به کجا میرود. این حقیقتی است که حتی جوانان نیز آنرا می پرسند. احتمالا بسیاری از دانش آموزانی که به تظاهرات ها پیوسته بودند از جزئیات قانون اصلاح بازنشستگی اطلاعات چندانی نداشتند. اما همگی میدانستند که در آینده مشکلات زیادی برای یافتن کاری خواهند داشت و در تعجب اند که چرا مردم باید تا سن 67 سالگی کار کنند در حالیکه بسیاری از جوانان بیکارند. آنان به طرق مختلف از خود می پرسند که این چه جامعه ایی است که آنها در آن رشد میکنند. همچنین احساس گسترده ایی در فرانسه همچون دیگر کشورها وجود دارد که درحالیکه بانکدارها و سهامداران به پول چنگ می زنند این مردم کوچه و خیابان، کارگرها، فقرا و جوانان هستند که باید بهای این بحران را بپردازند.
مقاومت دربرابر نئولیبرالیزم در کشورهای دیگر نیز وجود داشته و مقاومت مردمی علیه سیاستهای ریاضت حکومتها به همه کشورهای اروپا گسترش یافته است. اما در فرانسه این مقاومت در طول این سالها بیشتر بوده است. تاریخ فرانسه مملو از قیامها و انقلاب هایی است که ریشه در برابری طلبی، همبستگی و دفاع از "منافع عمومی" در مقابل بهره کشی و سودجویی دارد. این ها همه از انقلاب فرانسه نشئات گرفته اند. هدفی که سرکوزی در سال 2007 برای خود اعلام کرد این بود که به این "فرانسه متفاوت" پایان دهد و آنرا همانند دیگر کشورهای اروپا به زانو درآورد. پیشرفتی که او بدست آورد با مقاومتی شایان مواجه شد و بسیار ضعیف باقی ماند. به اینها میبایستی درک سرکوزی از خود را نیز اضافه نمود.
تحت نئولیرالیزم حکومتها به طور فزاینده ای تمایل دارند که نه فقط به عنوان محافظین نظام سرمایه در شکل عمومی آن عمل کنند بلکه به صورت خدمتگذاران مستقیم ثروت و به طورمشخص، دنیای سرمایه مالی درآیند. اما تاکنون هیچیک از رئیس جمهورهای فرانسه همچون سرکوزی این چنین دیوانه وار و بی شرمانه خود را به ثروت وابسته نکرده بودند. اخیرا کتابی درمورد او با تیتر "رئیس جمهور ثروت" به چاپ رسید. احتیاج به توضیح بیشتری دراینمورد نیست. این بیماری مسری رژیم سرکوزی است که وزیر مامور او برای اصلاحات بازنشستگی "اریک ورث" در مرکز آبروریزی ارتباط با ثروتمندترین زن فرانسه "لیلیان بتکور" قرار داشت. مثال دیگر برادر بزرگتر سرکوزی است که اخیرا شرکت بیمه خصوصی در مشارکت با بخش دولتی برای بازنشستگی به راه انداخته و از امکانات مالی دولتی که برادرش در اختیار دارد استفاده میکند. هر چند که این پروژه اکنون با موانعی روبروست اما بیانگر این واقعیت است که علیرغم روابط خانوادگی تا چه اندازه ارتباط تنگاتنگی بین دفتر ریاست جمهوری کاخ الیزه و قلمرو تجار وجود دارد.
وضعیت کنونی چیست؟
حال که جنبش کاملا به پایان رسیده، وضعیت کنونی چیست؟ یک خصیصه مهلک این وضعیت آن بود که علیرغم مخالفت گسترده علیه سرکوزی هیچ علائمی که دال بر یک سیاست آلترناتیوی باشد وجود نداشت. چند فراخوانی که برای انحلال مجلس داده شد و خواستار انتخابات مجدد شد چندان سروصدایی نکرد. این نشانگر این واقعیت است که در حال حاضر تنها آلترناتیو علیه رژیم سرکوزی و حزب او " UMP" (وحدت برای جنبش مردمی) حزب سوسیالیست است. رای مردم برای حزب سوسیالیست که اغلب ناخواسته نیز هست به معنی انتخاب شیطان کوچکتر در مقابل سرکوزی است. این واقعیت که کاندیدای حزب سوسیالیست برای انتخابات ریاست جمهوری سال 2012 دومینیک استراوس خان رئیس کنونی صندوق بین المللی پول است نشان از نبود هرگونه آلترناتیو در مقابل نئولیبرالیزم است.
همه نیروهای سیاسی در فرانسه خود را برای انتخابات ریاست جمهوری سال 2012 آماده میکنند. تغییرات اخیر دراعضای حکومت، قرار گرفتن مجدد فرانسوا فیون به پست نخست وزیری، خروج وزرای میانه رو و چپی های سابق و قرار گرفتن مجدد حکومت در خط "UMP" همه علائمی است که نشان میدهد سرکوزی قصد بسیج برای بدست آوردن آرای راست سنتی را دارد.
بعد از اینکه چپ در جنبش مقاومت علیه اصلاح بازنشستگی متحد شد، بخصوص آن نیروهایی که در چپ حزب سوسیالیست قرار دارند، اکنون آمادگی برای رودررویی در انتخابات ریاست جمهوری آتی از اهمیت بسزایی برخوردار است. مسائل مرتبط با این موضوع در چند ماه آینده روشنتر خواهد شد.
اما خیلی اتفاقات بین امروز تا روز انتخابات 2012 میتواند رخ دهد. یکی از نخست وزیران انگلستان یکبار گفت که در سیاست یک هفته مدتی است طولانی. در شرایط اجتماعی و سیاسی امروز جهان، مشخصا در اروپا، بین امروز تا انتخابات سال 2012 ابدیتی است. چیزی که محرز است اینست که مبارزه جویی و نوگرایی که خود را در جنبش نشان داد در بسیاری از مبارزات محلی و مقطعی آینده بازتاب خواهد یافت. این امر براستی هم اکنون نیز قابل مشاهده هستند.
اینکه یک جنبش اجتماعی عمومی به چه پیش شرط هایی وابسته است. حکومت توان و جرات انجام چه اقداماتی را دارد و چه اشتباهات محاسباتی غیر قابل اجتنابی در جریان این اقدامات می توانند رخ دهند. برای مثال چیزی شبیه به بحران منطقه یورو.
خارج از صحنه مبارزات اجتماعی، و جدای از انتخابات، امکان برداشتن دیگر قدمهای سیاسی وجود دارد. همزمان با جنبش، خواست برگزاری رفراندوم در مورد بازنشستگی بطور مشخص از سوی حزب چپ ژان لوک ملانشون مطرح شد. این عقیده با استقبال چندانی مواجه نشد شاید در گرماگرم مبارزات زمان درستی برای مطرح کردن آن نبود. اما بنظر میرسد که اکنون هوادارانی را بدور خود جمع کرده است و این شاید راه خوبی برای زنده نگهداشتن بحث مساله بازنشستگی باشد. قبلا نیز شبیه این نوع خواسته برای خصوصی سازی اداره پست در سال 2009 مطرح شد.
هر تغییری در ماه های آینده رخ دهد، نیروهایی که در هشت ماه گذشته به میدان آمدند خود را دوباره نشان خواهند داد و طبقه کارگر فرانسه به حضور خود در صف پیشگامان مقاومت علیه نئولیبرالیزم و سیاستهای ریاضتی حکومتها در اروپا ادامه خواهد داد.
سایت جنبش کارگری
منبع: http://www.socialistproject.ca/bullet/441.php
Socialist Project • E-Bulletin No. 441
December 17, 2010


